#پارلا_پارت_68


خیلی خب! بگو کجا می ری که برسونمت.

گفتم:

ساقی ساعت سه می یاد بیرون. من می خوام برم میلاد نور... دیرت می شه... وقت نمی کنی بیای دنبال ساقی.

او گفت:

برای ساقی بعدا هم می تونم وقت بذارم.

به سمت شهرک غرب تغییر مسیر داد. در دل گفتم:

هنوز هم با من تیک می زنه. می خواد هم من و داشته باشه هم ساقی. عجب آدم آشغالیه!

با خودم فکر کردم که احتمالا علیرضا حاضر است با من و ساقی به طور همزمان دوست باشد. در دل گفتم:

اون که از خداش هم باید باشه.

ولی بعد پشیمان شدم. برایم مهم نبود که با پسری دوست بشوم که با کس دیگری هم دوست بود ولی نمی خواستم با دوست پسر دوستم... ساقی... دوست شوم. هر بار که به ساقی فکر می کردم ناراحت می شدم. چرا صبح به من نگفته بود که با علیرضا دوست شده است؟ چرا ماجرا را برایم تعریف نکرده بود؟ مگر ما دوست نیستیم؟

من دست به سینه نشسته بودم و به زمین و زمان ناسزا می گفتم. علیرضا بعد از چند دقیقه گفت:

تو چرا از من بدت می یاد؟

در دل گفتم:

حالا ول نمی کنه که!

علیرضا منتظر جوابم ماند. وقتی دید حرف نمی زنم گفت:

چرا همیشه اون دخترهایی که برای آدم با بقیه فرق دارن برامون شاخ می شن؟

چیزی نگفتم. دیگر حرف زدن با او برایم فایده ای نداشت. قصد نداشتم دیگر چیزی بگویم. بیشتر از آن خراب کرده بودم که بتوانم درستش کنم. علیرضا که آرام تر شده بود گفت:

از خودم بدم می یاد که این حرف و می خوام بزنم ولی... چه جوری می خوای حال کیوان و بگیری؟ می دونی که من و کیوان از هم خوشمون نمی یاد... حتی اگه من دوست ساقی باشم هم دلیل نمی شه که بهت کمک نکنم.

آهی کشیدم و گفتم:

هیچی... فقط می خواستم یه بار جلوی خودش و دوستاش باهات رژه برم. می خواستم جلوی دوستاش خیت شه.

romangram.com | @romangram_com