#پارلا_پارت_67


برای این که دوست ندارم دوستم با کسی دوست شه که ازش بدم می یاد.

علیرضا پوزخندی زد و گفت:

اگه از من بدت می یاد برای چی سوار ماشینم شدی؟

تیر آخر را زدم و گفتم:

برای این که می خواستم باهات دوست شم که حال کیوان و بگیرم.

یک دفعه علیرضا زد روی ترمز و با عصبانیت گفت:

برو بیرون!

دست به سینه نشستم و گفتم:

باید همون جایی که سوارم کردی پیادم کنی. راهم و دور کردی که یه سری اراجیف تحویلم بدی.

علیرضا که به طرز غیر منتظره ای عصبانی شده بود گفت:

بهت می گم برو بیرون! تا حالا به هیچ دختری اجازه ندادم که با من این طور صحبت کنه.

پوزخندی زدم و گفتم:

می دونی که من خاصم! یا من و همون جا پیاده می کنی یا جیغ می زنم!

علیرضا عینکش را در آورد و با تعجب نگاهم کرد. من کمربند ایمنیم را باز کردم و گفتم:

زود باش! مگه نه جیغ می زنم! اون وقت مردم می ریزن دور و برمون و برایت خیلی بد می شه.

علیرضا پوفی کرد و گفت:

خیلی خب بابا!

دور زد تا دوباره به سمت پمپ بنزین برود. ساکت شده بود و رنگ صورتش از سرخی به حالت عادی برگشته بود. در دل گفتم:

باز من قاطی کردم خودم و لو دادم! چرا وقتی به تنگ می یام یادم می ره کجام و دارم چی کار می کنم؟

آرام تر شدم و نفس های تندم به حالت عادی برگشت ولی دیگر دیر شده بود. خراب کرده بودم. علیرضا ماشین را گوشه ی خیابان پارک کرد. دو تا نفس عمیق کشید و خودش را آرام کرد. او در کنترل کردن خودش نسبت به من موفق تر بود. بعد از چند لحظه که به خودش مسلط شد گفت:

romangram.com | @romangram_com