#پارلا_پارت_66


علیرضا دوباره عینکش را زد و گفت:

دیشب رفتم خونشون و حساب کردم.

با تعجب پرسیدم:

خونشون؟

علیرضا خندید و گفت:

پارلا! بذار خود ساقی برات توضیح بده.

من که احساس می کردم یک مسئله ی مهمی اتفاق افتاده است که ازش بی خبرم با سوء ظن پرسیدم:

چی رو؟

علیرضا خندید و گفت:

همونی که داری خودت و می کشی تا بفهمیش.

من که کم کم داشتم حدس می زدم چه اتفاقی افتاده است با بداخلاقی گفتم:

من دارم خودم و می کشم؟ یعنی فکر کردی مسائل بین تو و ساقی این قدر برای من مهمه؟ چند بار باید بهت بگم که ازت خوشم نمی یاد؟

تقریبا مطمئن بودم که با همدیگر دوست شده اند... آن طوری که علیرضا گفت ((ساقی گفت... اومده بودم ببینمش که تو رو دیدم.)) مشخص بود که بینشان یک اتفاقاتی افتاده است. من با خشم نفسم را بیرون دادم. عجب شانس گندی داشتم! دو دقیقه ی پیش داشتم پیش خودم رویابافی می کردم اون وقت به همین سادگی همه ی نقشه هایم نقش برآب شد. اگر همان اول ماجرا با علیرضا بد برخورد نمی کردم می توانستم باهاش دوست بشوم و به قول معروف کمی تیغش بزنم و بعد که نقشه ام برای کیوان را اجرا کردم او را ترک کنم. با این حال دیگر برای این کار دیر شده بود. می دانستم که ساقی دختری است که با یک برخورد کوتاه می تواند هر پسری را شیفته ی چهره ی دوست داشتنی و ملاحت انکارناپذیرش کند. از طرفی علیرضا کسی نبود که هرکسی بتواند به سینه اش دست رد بزند... به جز من احمق!

از آینه ب*غ*ل ماشین به صورت خودم خیره شدم. اگر فقط کمی زیباتر بودم... اگر ابروهایم به جای کمانی هشتی بود... اگر چانه ام کمی نرمال تر بود و صورتم قلبی شکل نبود... اگر رنگ صورتم این قدر پریده نبود... اگر بینیم گوشتی نبود... اگر لب هایم... وای! لب هایم... اگر فقط لب هایم کمی کشیده تر و گوشتی تر بود... چه قدر زیبا می شدم... چرا من زیبا نبودم؟ آهی کشیدم و سعی کردم خودم را کنترل کنم و بداخلاقی نکنم. با این حال هیچ وقت روی احساسات عمیقم کنترلی نداشتم. علیرضا با دیدن اخم و تخم من خندید و گفت:

می دونی پارلا... از همینت خوشم می یاد... می خوای فیلم بازی کنی ولی آخر آخرش همونی هستی که می خوای پنهانش کنی. نمی تونی جلوی عشق و نفرتت و بگیری... نمی تونی وقتی از چیزی بدت می یاد نقش بازی کنی. همینت رو دوست دارم. این قدر تا حالا با دخترها معاشرت کردم که اخلاقیاتشون و با یک نگاه تشخیص بدم. برای همین به جرئت می گم که تو خیلی خاصی.

در دل گفتم:

حالا نکبت برای من روانشناس هم شده. خاصی! د اگه من خاص بودم که الان دک و پوز تو سر جاش نبود! الان پایین اومده بود... عوضی! با من تیک می زنه بعد با ساقی دوست می شه. اصلا برای چی من و الان سوار کرده؟

علیرضا ادامه داد:

حالا یه سوالی برایم پیش اومده... تو اگه از من بدت می یاد برای چی از دوستی من و ساقی دلخوری؟

با صدای بلندی گفتم:

romangram.com | @romangram_com