#پارلا_پارت_65
برگشت... از من زده نشد... ای ول! حالا می تونم باهاش دوست شم.
هر چه قدر بیشتر به علیرضا فکر می کردم بیشتر مطمئن می شدم که او دوست پسر خوبی می توانست باشد... خوش تیپ بود و توی انتخاب لباس تک بود. پولدار بود و بهم ابراز علاقه می کرد. فقط مشکلش صورت معمولی اش بود که از هیچ زاویه ای نمی شد به آن تخفیف داد... به هیچ وجه خوش قیافه نبود. با این حال برایم مهم نبود... برای من فقط پولهایش مهم بود. به شب هایی فکر کردم که می توانستم بهترین غذاها را با او در بهترین رستوران ها بخورم. به کادوهایی فکر کردم که ممکن بود برایم بخرد... پول های او برایم مهم بود چون می توانستم با ثروت او خوش بگذرانم... می توانستم کمبودهای خودم در برابر دخترهای بالاشهری را برای چند روز... چند ساعت فراموش کنم. می توانستم برای چند لحظه درست مثل آنها باشم. آن وقت دیگر لازم نبود که حسرت بخورم که در این خانواده بزرگ شده ام ... لازم نبود ناراحت باشم که پدرم بر اثر مصرف کراک مرده بود... مادر و خواهرهایم سبزی پاک کن بودند و خودم از چهارده سالگی در آرایشگاه کار کرده ام. می توانستم برای چند لحظه دست از نفرتی که از ریشه و اساس خودم داشتم بردارم... فراموش کنم که زیبا و پولدار نیستم.
رو به روی پمپ بنزین از تاکسی پیاده شدم. علیرضا را دیدم که توی ماشینش نشسته بود. بر اثر تصادف یکی از چراغ های ماشین شکسته بود. علیرضا اشاره کرد که سوار بشوم. من که هیجان زده بودم و تصمیم داشتم با علیرضا مهربان باشم، با لبخند سوار ماشین شدم. علیرضا یک شلوار لی آبی با یک تی شرت جذب مشکی پوشیده بود. یک کت اسپرت مشکی هم پوشیده بود و خودش را در عطر خوش بویی غرق کرده بود. عینک دودیش را در آورد و گفت:
سلام خانوم... روز اول دانشگاه چطور بود؟
با تعجب گفتم:
سلام... تو از کجا فهمیدی من اینجا دانشگاه می یام؟ از کجا فهمیدی روز اولمه؟
علیرضا لبخندی زد و گفت:
ساقی گفت... اومده بودم ببینمش که تو رو دیدم.
اخم کردم و گفتم:
مطمئنی؟
علیرضا خندید و گفت:
به جون تو!
ابرو بالا انداختم و گفتم:
جون من خیلی چیز با ارزش و مقدسیه ها! همین جوری نمی شه بهش قسم خورد.
علیرضا سرش را در برابرم خم کرد و گفت:
بر منکرش لعنت!
در دل گفتم:
خوبه که مثل کیوان آدم و ضایع نمی کنه!
علیرضا ماشین را روشن کرد و من پرسیدم:
خسارت ماشین ساقی رو دادی؟
romangram.com | @romangram_com