#پارلا_پارت_64


_ چرا گیر دادی به اون؟ چی توش دیدی؟

مارال_ جذابیت از نوع به شدت مردونه!

_ باشه مال تو!

مارال_ نگار امروز به مریم زنگ زد و برای پنجشنبه دعوت کرد و آدرس داد.

_ نگار کیه؟

مارال_ دوست الهه دیگه!

_ اوه اوه! اصلا یادم نبود. هنوز برای الهه چیزی نخریدم. بعد دانشگاه می رم می خرم.

مارال_ من براش یه کتاب خریدم... دنیای سوفی. خوشش می یاد؟

_ چه می دونم!

مارال_ من و بگو دارم از کی می پرسم!

_ مارال! یه چیزی! علیرضا چشمم و گرفته.

مارال_ پیشنهاد داده؟

_ برایم گل اورده بود بیمارستان... حالا شب بهت زنگ می زنم و تعریف می کنم.

مارال_ پس تا شب بای... برو جون مادرت... می خوام بخوابم.

گوشی را توی جیبم گذاشتم. نگاهی به اطرافم کردم. هیچ دختری را در کلاس ندیدم که تیپ و قیافه اش حتی به اندازه ی سر سوزنی به من شباهت داشته باشد. اصولا دوست نداشتم که با کسی دوست شوم که تیپش شبیه من نیست. با هرکسی نمی جوشیدم. هر چه قدر که با پسرها گرم می گرفتم و زود صمیمی می شدم، در دوستی با دخترها بی استعداد بودم. برای همین دوستانم به مارال و ساقی محدود شده بود. دلم را به ساقی خوش کردم و به خودم گفتم:

احتیاجی به یه دوست جدید نیست.

ساعت یک از دانشگاه خارج شدم. ساقی تا ساعت سه کلاس داشت. قدم زنان به سمت در دانشگاه رفتم. از در خارج شدم و از توی پیاده رو به سمت ایستگاه اتوب*و*س رفتم. در همین موقع کسی برایم بوق زد. برگشتم و در کمال تعجب علیرضا را دیدم. بی اختیار لبخند وسیعی زدم. علیرضا شیشه را پایین داد و گفت:

دم پمپ بنزین.

و گاز داد و رفت. متوجه منظورش شدم. سریع تاکسی گرفتم و به سمت پمپ بنزین رفتم. توی تاکسی آینه را از کیفم در آوردم و با هیجان به صورتم نگاه کردم. اگر باند بزرگی که روی پیشانیم بود را نادیده می گرفتم خوب بودم. مقنعه ام را عقب کشیدم و موهایم را مرتب کردم. رژ صورتی رنگی که دم در دانشگاه به دستور حراست پاک کرده بودم را دوباره زدم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم هیجان ناگهانی که بهم دست داده بود را در وجودم از بین ببرم.

با خودم فکر کردم:

romangram.com | @romangram_com