#پارلا_پارت_397
باهاشون نرفتی؟
سیاوش لبخند زد و گفت:
دارم می رم... .
خواستم دوباره گریه کنم ولی آخرین لحظه جلوی خودم را گرفتم. سیاوش دستش را جلو آورد و گفت:
دستت و بده بهم... .
دستم را توی دستش گذاشتم... دستم را فشار داد و گفت:
درک می کنم خیلی بهت فشار اومده... می رم که بتونم ازت مراقبت کنم... مثل همیشه... .
اشک هایم را پاک کردم و گفتم:
خودم می شم... خودم و پیدا می کنم... می دونم ارزشش و داره... .
سیاوش بهم لبخند زد... از بیرون صدایش کردند. از جایش بلند شد. آهسته گفت:
باید برم.
من هم آهسته گفتم:
مواظب باش... .
سیاوش با لحن اطمینان بخشی گفت:
برمی گردم... .
حرفش را اصلاح کردم:
سالم برگردد!
بهم لبخند زدیم... و بعد... او رفت... می دانستم این اولین بار است ولی اگر ازدواج کنیم تکرار صحنه هایی می شود که هر روز شاهدش خواهم بود... با این حال لبخند زدم... هیچ کس در دنیا به من آن آرامش و امنیت را نمی داد... .
چند دقیقه ی بعد حس کردم آرامش دوباره از بین رفت... دوباره همه جا سرد شد... دیگر صدایی از هال نمی آمد... همه رفته بودند... دوباره ترس داشت برمی گشت... باز داشتم ناآرام می شدم... .
ناگهان... حس کردم زمزمه ها اطرافم شدت گرفت... ترسیدم... این صدا از کجا می آمد. به آن زمزمه ها دقیق شدم... ((یادت نره که عاشقتم عروسک )) ... ((دوست داشتم.... با آخرین نفسی که برام مونده بهت بگه که چه قدر دوستت دارم... فراموشم نکن.))... .
romangram.com | @romangram_com