#پارلا_پارت_396
زن به سمت دم و دستگاه آن جا رفت تا با سرهنگ تماس بگیره.
مارال گفت:
بیا بریم... الان این وسط تو دست و پاشونیم.
دلم نمی آمد به حرف مارال گوش بدهم. دوست نداشتم از سیاوش جدا بشوم. رنگش پریده بود و مشخص بود که به خاطر وضیعتش کشش ندارد که بیشتر از این سرو پا باشد.
من به سمت اتاقم رفتم و مارال با ناراحتی موبایلش را پس داد. وارد اتاق شدم و با ناراحتی روی تخت نشستم. مارال دم در ایستاد و گفت:
دوباره بدبختی شروع شد.
بهش گفتم:
چراغ و خاموش می کنی؟
چراغ را خاموش کرد و به سمت اتاقش رفت. سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم... دلم شور افتاده بود... ای کاش سیاوش نمی رفت... .
روی صندلی نشستم.... چشم هایم را بستم... دلم گرفت... از همان لحظه دلم برای سیاوش تنگ شده بود... بی صدا گریه کردم... نگران بودم... اگر او تیر می خورد من باید چی کار می کردم؟ اگر یک وقت می مرد من باید به چه امیدی زندگی می کردم؟ دیگر چطور می توانستم با خاطراتی که از عماد و سعید و خشایار داشتم زندگی کنم؟ اشک هایم روی گونه هایم ریخت. در باز شد... چراغ روشن شد. با صدایی که از بغض می لرزید گفتم:
خاموشش کن مارال!
چراغ خاموش شد. یک دفعه بوی عطری سرد در مشامم پیچید... قلبم به تپش افتاد. سریع سر جایم چرخیدم... در آن تاریکی سیاوش را تشخیص دادم که دم در ایستاده بود. او گفت:
هنوز اصرار داری که توی تاریکی بشینی؟
من من کنان گفتم:
نه!
سریع اشک هایم را پاک کردم. سیاوش چراغ را روشن کرد و گفت:
می تونم بیام تو؟
با سر جواب مثبت دادم. او جلوتر آمد. رو به رویم زانو زد و به چشم هایم نگاه کرد... با تعجب گفت:
گریه کردی؟
سر تکان دادم و چیزی نگفتم... ای کاش دوباره فرصتی پیدا می شد که او را در آغوش بگیریم و آرامش پیدا کنم... ولی... نمی شد... فرصت از دست رفته بود... خواستم حواس را خودم را پرت کنم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com