#پارلا_پارت_395


فرخ؟ تک تیرانداز وسط تهران؟ بعید می دونم! ... زنگ می زنم یه گروه بفرستن... باید سریع برگردیم خونه ی امن!

ستوان سر تکان داد. من و مارال لال شده بودیم. هر دو ترسیده بودیم... دست همدیگر را گرفته بودیم و مرتب آب دهانمان را قورت می دادیم... در دل گفتم:

انگار این بازی مسخره هیچ وقت قرار نیست تموم شه!

بعد از پنج دقیقه تلفن زنگ زد و سیاوش جواب داد. به ستوان گفت:

رسیدن!

هر چهار نفر از خانه خارج شدیم... با عجله از پله ها پایین رفتم. مارال که جلوتر از من بود با دیدن گروهی که توی حیاط بودند آهسته گفت:

یا خدا!

با تعجب به مامورهایی نگاه کردم که لباس های تیره پوشیده بودند و قد بلندشان به دو متر می رسید. هیکلی بودند و جلیقه ی ضد گلوله تنشان بود. سریع از حیاط گذشتیم و وارد کوچه شدیم. سیاوش سریع من را سوار یکی از ماشین های پلیس کرد. خودش و ستوان سوار ماشین دیگری شدند. نگاهم را دور و بر کوچه چرخاندم. همسایه از پنجره با تعجب به ماشین های پلیس نگاه می کردند. چند نفر از مامورها سعی می کردند نظم آن جا را برقرار کنند و همسایه ها را به خانه هایشان بفرستند.

آژیرکشان از آن جا دور شدیم. با سرعت وارد اتوبان شدیم. در آن لحظه هیچ چیزی را بیشتر از این نمی خواستم که به آن خانه ی امن برسم... با تصور این که اگر تیر به من یا سیاوش می خورد چه می شد بدنم یخ می کرد. یادم آمد در آخرین لحظه بعد از مکثی چند ثانیه ای خودم را به سمت سیاوش کشیده بودم... هم زمان به سمت هم آمده بودیم... اگر آن وسوسه نبود الان یکی از ما دو نفر مرده بود... .

با سرعت از خیابان های گذشتیم و به خانه ی امن رسیدیم. مارال پوفی کرد و گفت:

دوباره رسیدیم اینجا!

سریع وارد خانه شدیم و بعد آن هیجان تا حدی فروکش کرد و توانستیم نفس راحتی بکشیم. ستوان و سیاوش سخت مشغول بحث کردن بودند. ستوان گفت:

ممکنه کار گروه مالک باشه... می دونی که! اولین گروهی که با گرفتن فرخ می افته به خطر اونان... می دونی که! توی کار قاچاق اسلحه ن... بعید نیست که کار خودشون باشه... سرهنگ رستمی رو یادته؟ اونم توی خونه ش زده بودند.

سیاوش که دوباره اخم هایش در هم رفته بود گفت:

هنوز نمی دونیم کی رو اصلا می خواستند بزنند.

ستوان با تعجب گفت:

چطور نمی دونی؟ خب کی سمت پنجره بود؟

سیاوش چیزی نگفت. نمی توانست به ستوان بگوید که چون داشتیم همدیگر را ب*غ*ل می کردیم مشخص نشد که کی هدف بوده است.

در عوض رو به یکی از مامورهای زن کرد و گفت:

سرهنگ یوسفی رو برام می گیرید؟

romangram.com | @romangram_com