#پارلا_پارت_394


قلبم داشت از دهانم بیرون می جهید. نمی توانستم چشم از دهان سیاوش برداردم... یعنی راست بود؟ شاید خواب می دیدم... سیاوش ادامه داد:

ولی اگر برگردم و دوباره پارلا رو ببینم می دونم که هرچیزی که الان بینمون به وجود اومده از بین می ره. من تحمل اون تیپ دخترها رو ندارم... دلیل این که این جا وایستادم و دارم این حرف ها رو می زنم اینه که باورم نمی شه تو قبلا اون شکلی بودی... خودم اون طوری ندیدمت... عادت هم ندارم به خاطر حرف دیگرون قضاوت کنم... دوست دارم تو رو اون شکلی که خودم شناختم ببینم... خواهش می کنم پارلا رو فراموش کن... حیف تو اِ... قول می دی که خرابش نکنی؟

احساس کردم اشک خوشحالی در چشم هایم حلقه زده است... با صداقت سر تکان دادم و گفتم:

قول می دم... .

دستم را محکم تر در دستش فشرد. لبخند زدم و احساس کردم رنگ و رویش کمی بازتر شد. گفت:

منم به طرز خیلی عجیبی پیش تو می شم همون آدمی که شرایط باعث شد فراموشش کنم... دوست دارم اگه قراره به همون آدم برگردم کنار تو این اتفاق بیفته.

دستم را بیشتر به سمت خودش کشید... یک حس خیلی قوی وسوسه ام می کرد که او را در آغوش بکشم... دستم را روی بازویش گذاشتم... او مخالفتی نکرد... خودم را بیشتر به سمتش کشیدم... هم زمان به سمت همدیگر آمدیم و ... .

یک دفعه صدای وحشتناک شکستن شیشه آمد. سیاوش سریع من را به سمت دیوار هل داد و گفت:

از پنجره فاصله بگیر!

او من را به دیوار کوباند. تازه چشمم به فرورفتگی کوچک روی دیوار افتاد. جیغ کوتاهی زدم... کی تیراندازی کرده بود؟ سیاوش به سمت کتابخانه رفت و گفت:

بچسب به دیوار!

از توی کشوی کتابخانه اسلحه اش را در آورد . به سمت من آمد. بازویم را گرفت و از اتاق خارج شدیم. سیاوش دوباره تکرار کرد و گفت:

از پنجره های توی خونه فاصله بگیر!

قلبم توی دهانم بود... اگر گلوله به یکی از ما دو نفر می خورد چه؟ از ترس می لرزیدم. در همان موقع صدای گام هایی شتابان آمد و بعد ستوان نجفی و به دنبالش مارال وارد خانه شدند. مارال که رنگش پریده بود به سمتم دوید و من را در آغوش کشید... از ترس داشتم قبضه روح می شدم. ستوان گفت:

از رو به رو زد... تک تیر انداز بود؟... .

سیاوش گفت:

آره... نمی دونم کدوممون و می خواست بزنه.

دستم را جلوی دهانم گذاشتم. ستوان گفت:

کار تیم فرخ بود؟

سیاوش تلفن را برداشت و گفت:

romangram.com | @romangram_com