#پارلا_پارت_393


سیاوش گفت:

زیاد این روزها همدیگه رو نمی بینیم... حدس می زنم چی گفته باشه... همون نگرانی های همیشگی... خب! تو رو چرا بهش نگفتی که نگران نباشه؟ چرا نگفتی که باهم حرف زدیم؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

برای این که این چیزیه که تو باید بهش بگی... تازه... ما تصمیمی نگرفتیم... اگه می گفتم چه فرقی می کرد؟

برای این که تحریکش کنم که حرف بزند گفتم:

من احساس می کنم تو پیش خودت هیچ تصمیمی نگرفتی... منم که ناخواسته دستم رو شده... به لطف علیرضا!

با گفتن اسمش احساس کردم که معده ام تیر کشید. صورتم در هم رفت. ظاهرا کلکم گرفت. سیاوش از جایش بلند شد و به سمتم آمد. در دل گفتم:

ای کاش توی صحنه های اکشن هم این قدر استعداد داشتم!

سیاوش رو به رویم ایستاد و گفت:

تصمیم برای این که بهم برسیم یا نرسیم؟

با سر جواب مثبت دادم. سیاوش چشم در چشمم دوخت و گفت:

پارلا به هم رسیدن آخر یه داستان نیست... شروع یه داستان دیگه ست... داستانی که شاید به خاطر علاقه قشنگ شروع شده باشه ولی ممکنه به خاطر اختلافات اون دو نفر خیلی تلخ تموم شه... چیزی که فعلا بین من و تو اِ یه احساسه... شاید از بعضی لحاظ من و تو بتونیم خوب با هم کنار بیایم و از بعضی از جهات نه. می دونی که من اهل دوستی نیستم و برای بهم رسیدن و ازدواج کردن یه سری چیزها بیشتر از علاقه لازمه... ولی من دوست دارم این شانس رو به خودمون بدیم تا ببینیم تا کجا می تونیم با هم پیش بریم.

لبخندی بر لبم نشست. او هم با دیدن لبخند من لبخند زد. دستش را روی گونه ام گذاشت و من احساس کردم گر گرفتم... او گفت:

تو فکر می کنی باید چیز خاصی داشته باشی که توجه م رو جلب کنی ولی به نظر من همین معمولی بودنت برام خاص شده... دور و بر من هر خانومی که هست یه ویژگی خاص داره... یا مجرم اند یا پلیس... در نوع خودشون استثنا هستن... ولی من فکر می کنم معمولی بودن تو خیلی بهتر از خاص بودن های دیگرونه... مثل یه دختر معمولی همون موقع که ازت انتظار می ره عصبانی می شی و مثل یه آدم معمولی رفتار می کنی... برای کسی که دور و برش فقط آدم های خاص پیدا می شن یه آدم معمولی یه استثنا می شه... ولی در عین حال تو کاملا هم معمولی نیستی... بعضی وقت ها به طرز غیرمنتظره ای با سیاست می شی... بعضی وقت ها یه دفعه شجاع می شی... من فکر می کنم تو خیلی بهتر از اون کسی هستی که سعی می کنی نقشش رو بازی کنی... .

آهسته گفتم:

متوجه منظورت نمی شم.

او گفت:

می دونی پارلا یعنی چی؟

با سر جواب منفی دادم. او گفت:

یعنی درخشان... تا حالا دقت کردی که چیزهایی که خیلی زرق و برق دارن و می درخشن داخلشون معلوم نمی شه؟ می دونستی همه ی دخترهایی که زیبایی یا جذابیت ظاهری خاصی دارن می گن که کسی پیدا نمی شه که اونا رو به خاطر خودشون بخواد؟... من فقط اون روز توی بازداشتگاه پارلا رو دیدم... ولی از اول که ماموریت رو بهت دادم فقط جمیله رو دیدم... تو هیچ وقت سعی نکردی پیش من پارلا باشی... مارال برام گفته که پارلا چطور آدمی بوده... پارلا هم مثل معنیش خیلی زرق و برق داشت ولی توش پوچ بود... اگه پیش من پارلا بودی هیچ وقت برایت این کارها رو نمی کردم... جمیله به اندازه ی کافی خوبه... چرا اصرار داری که خرابش کنی؟ خیلی آدم ها هستن که برای شریک زندگیشون شرط می ذارن که به خاطر من این کار رو بکن و این طوری باش و اون طوری نباش... این شرط ها از هرجایی که می یاد از احساس و علاقه نمی یاد... ولی من از تو می خوام که خودت باشی... اگه سعی نکنی هیچ وقت فیلم بازی کنی و به چیزی که نیستی وانمود کنی... علاقه ی من به تو خیلی بیشتر از اینی که هست می شه... اون وقت دیگه اصلا اختلافی بین من و تو نمی مونه... .

romangram.com | @romangram_com