#پارلا_پارت_392
با دیدن سیاوش قلبم در سینه فرو ریخت... سرهنگ چرا می گفت حال او خوب است؟ رنگش کاملا پریده بود و خیلی لاغر شده بود. زیر چشم هایش گود افتاده بود ولی ورم گونه اش خوابیده بود. در عوض بازوی دست چپ و مچ دست راستش باندپیچی شده بود. او با دیدن من خواست از جایش بلند شود که من سریع گفتم:
نه نه! بشین.
صورتش درهم بود و به وضوح می شد تشخیص داد که مریض است. گفتم:
ببخشید که مزاحم شدم... راستش... سرهنگ پیشنهاد کردن که بیام.
سیاوش سر تکان داد و گفت:
خوب کردی!
به بازویش اشاره کردم و گفتم:
دستت چطوره؟ درد داری؟
سیاوش اخم کرد و گفت:
نه درد نداره... .
نگاهی به لباس هایش کردم. مثل همیشه تیره بود. روی میز تحریر اتاقش کاغذ ساندویچ آماده بود. لبخند زدم و در دل گفتم:
آشپزی بلد نیست!
سیاوش گفت:
شنیدی که! فرخ رو گرفتن.
لبخند زدم و گفتم:
آره... خیلی خوب شد... بالاخره گرفتینش... از وقتی این خبر رو شنیدم احساس سبکی می کنم... ولی ظاهرا تو خیلی خوش شانس نبودی!
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
خیلی بدشانس تر از اونی که فکرش رو بکنی... دومین نفری بودم که تیر خورد.
مشخص بود که توان صحبت کردن ندارد و من هم حرفی برای گفتن نداشتم. وقتی دیدم سکوت که بینمان طولانی شد گفتم:
راستش سرهنگ یه کم باهام صحبت کرد... البته به نظر می رسید که اون حرف ها رو تو باید می شنیدی نه من.
romangram.com | @romangram_com