#پارلا_پارت_391
ایش! این یارو چرا نمی ره؟
مارال که داشت با موبایلش ور می رفت گفت:
بره یا نره چه فرقی می کنه؟ این سیاوش ماست که هیچ حرکتی انجام نمی ده.
مارال با بدجنسی خندید و آهسته گفت:
امیدوارم خیلی درد داشته باشه!
خندیدم و گفتم:
تو چرا این قدر ازش کینه داری؟
مارال شکلکی در آورد و گفت:
حرصم می گیره که این قدر توداره!
در گوشش گفتم:
همه ی احساساتش رو اون روز برام آنالیز کرد... دیگه چی بگه؟ مثل علیرضا نیست که از پنج تا کلمه اش ده تاش دوست دارم باشه... از هر کسی باید به اندازه ی خودش انتظار داشت.
یک لحظه از فکر کردن به علیرضا دلم گرفت. آهی کشیدم و سرم را پایین انداختم. باز زمزمه ها به ذهنم هجوم آورد. در همین موقع ستوان از اتاق خارج شد و گفت:
خانوم حقی!
با سر به اتاق اشاره کرد. من به سمت اتاق رفتم. ستوان به مارال گفت:
بهتره ما دو نفر پایین منتظر باشیم.
در دل گفتم:
ایول به ستوان!
مارال با شیطنت به من چشمک زد و دنبال ستوان رفت. من که از هیجان قلبم محکم در سینه می زد آهسته وارد اتاق شدم. یک تخت زیر پنجره ی اتاق بود که به حیاط زیبای خانه باز می شد. یک کتابخانه و یک میز تحریر توی اتاق بود. سیاوش روی صندلی میز تحریر نشسته بود. به تخت نامرتبش نگاه کردم. احتمالا دراز کشیده بود و به خاطر آمدن من از جایش بلند شده بود. همه ی وسایل اتاق به طرز آزاردهنده ای خاکستری و مشکی بود. در دل گفتم:
سیاوش با چیزی به اسم رنگ توی زندگیش آشنا نشده؟
احساس می کردم ناخن های صورتی و شال سرخابی من آن جا یک چیز عجیب و غریب و اغراق آمیز به نظر می رسد.
romangram.com | @romangram_com