#پارلا_پارت_390


این چه چرتیه که تو داری این وسط می گی؟

مارال شانه بالا انداخت و گفت:

دارم دنبال نفع خودم توی این قضیه می گردم... آخه به خدا دلم برای مامانم اینا تنگ شده. من و ول کن بذار برم پیششون. خودت برو.

با صدای بلندی گفتم:

اَه! می ری پیش مامانت اینا و تا ابدم ور دلشون می شینی... حالا یه ساعت دیرتر چه عیبی داره؟

مارال مانتویش را پوشید و با ناراحتی گفت:

اگه احتمال می دادم که بخاری از سیاوش بلند شه حیفم نمی یومد که وقتم و اونجا تلف کنم.

با ناراحتی گفتم:

تو رو خدا اذیت نکن... سرهنگ می گه تیر خورده.

مارال پوزخندی زد و گفت:

تیر که خورده... صورتش که کبوده... گوشش که داغون شده... جای سالمم توی بدنش مونده؟ یه کم پشتکار بیشتری توی کارش به خرج بده قیافه ش می شه مثل سعید.

چشم غره ای به مارال رفتم. آن روز از دنده ی چپ بلند شده بود. دوست داشتم زودتر به سمت خانه ی سیاوش بروم... دلم برای دیدنش پر می کشید... هیچ حرفی به نظرم نمی رسید که بهش بزنم. دعا می کردم که او باز پرحرف بشود و یک بار دیگر حرف های دلنشین بزند.

******

***************************************

ستوان نجفی جلو نشسته بود و یک سرباز رانندگی می کرد. من پشت نشسته بودم و دست هایم که از هیجان یخ کرده بود را در هم قلاب کرده بودم. مارال که تازه موبایلش را از ستوان تحویل گرفته بود داشت اس ام اس بازی می کرد. من هم دوست داشتم گوشی موبایلم را پس بگیرم و به ساقی زنگ بزنم ولی امکانش نبود.

رو به روی یک خانه ی کوچک و قدیمی متوقف شدیم. من، مارال و ستوان نجفی به سمت خانه رفتیم. ستوان زنگ زد و من محو تماشای خانه ای شدم که سیاوش در آن بزرگ شده بودم. ناخواسته داشتم لبخند می زدم. در خانه شیری رنگ بود و شاخه های انبوه درخت ها از بالای در بیرون زده بود. در باز شد و داخل شدیم. به محض ورود چشمم به زانتیای سیاوش افتاد و لبخند زدم. سمت چپمان یک باغچه ی بزرگ بود. کنار باغچه میله هایی داشت که روی آن سقفی توری از جنس فلز سوار شده بود. شاخه های درخت روی تور را کاملا پوشانده بودند و سقفی برای حیاط ساخته بودند. از کنار ماشین رد شدیم و از دو پله بالا رفتیم و وارد خانه شدیم. ظاهرا خانه دو طبقه بود. ما به سمت طبقه ی بالا رفتیم. مارال آهسته در گوشم زمزمه کرد:

اینجا می شه خونه ی بختت!

چنان سقلمه ی محکمی به مارال زدم که محکم به نرده ی راه پله خورد و آخ بلندی گفت. ستوان با تعجب به سمت ما برگشت و نگاهش روی صورت مارال که از درد در هم رفته بود و من که لبخندی ملیح به چهره داشتم ثابت شد. دوباره برگشت و از پله ها بالا رفت. مارال بازویم را نیشگون گرفت و ناسزایی بهم داد. پشت سر ستوان وارد خانه شدیم. برخلاف نمای بیرون خانه داخل آن چندان قدیمی به نظر نمی رسید. یک آشپزخانه ی اپن و جمع و جور سمت چپ بود. هال و پذیرایی خانه کوچک بود و ظاهرا خانه ای دو اتاق خوابه بود. مبل ها و سیستم صوتی تصویری تقریبا به روز بود. همان طور که انتظار می رفت تقریبا همه چیز به رنگ مشکی یا خاکستری بود.

نگاهم را دور خانه چرخاندم و لبخند زدم. همه جای خانه بوی سیاوش را می داد. مارال به صورت خوشحال و خندان من پوزخند می زد. در نگاه اول به نظرم آمد که چه قدر آن خانه مرتب است و به نظرم نسبت به خانه ی یک پسر مجرد آن جا خیلی خوب بود ولی با نگاهی دقیق تر به این نتیجه رسیدم که آن جا بیشتر شبیه خانه ی مرده هاست... حتی یک لایه ی خاک روی اکثر اشیاء خانه نشسته بود. به قول مارال مشخص بود که آن جا خانه ی یک آدم بداخلاق است که با زندگی عادی میانه ای ندارد.

ستوان یک راست به سمت یکی از اتاق ها رفت. من و مارال توی هال منتظر ماندیم. من چشم غره ای به جای خالی ستوان رفتم و آهسته به مارال گفتم:

romangram.com | @romangram_com