#پارلا_پارت_389
حالش خوبه خانوم... مسئله ی مهمی نیست... الانم خونه ست... راستش... خیلی لجبازه و رابطه ی خوبی هم با بیمارستان نداره... مسئله ی برادرش که مدت طولانی توی کما بود و یادش می یاره. من فکر می کنم اگر حرف نگفته ای دارید بهتره الان با هم بزنید چون بعد از این که سیاوش خوب بشه دوباره باید برگرده سر کار و سرمون هم واقعا شلوغه.
کاغذی را از روی میز برداشت و آدرسی را نوشت و گفت:
ستوان نجفی بیرون منتظر می مونن تا با هم برید... راستش خودشون هم می خواستن سیاوش و ببین. شما هم با ایشون تشریف ببرید.
در دل گفتم:
اِه؟ سرهنگ زرنگیا! داری سرخر برامون می ذاری؟ عمرا بذارم!
با حالتی عادی گفتم:
با مارال می رم... مشکلی که نداره؟
سرهنگ لبخند زد و گفت:
هیچ عیبی نداره... پس ستوان نجفی بیرون منتظرتون هستن.
در دل ناسزایی گفتم و با خودم فکر کردم:
به جای این که اون یکی دک بشه شدن دو تا سرخر!
سرهنگ خداحافظی کرد و به سمت در رفت. در دل گفتم:
خدا رو شکر که نمی دونست من و سیاوش کلی حرف زدیم...اگه نه این پیشنهاد رو نمی داد.
با هیجان به سمت اتاقم رفتم تا حاضر بشوم. همان طور که تند تند لباس می پوشیدم ماجرا را به مارال گفتم. مارال پوفی کرد و گفت:
من دیگه برای چی بیام؟ بیام به زور اون خوش اخلاق رو مجبور کنم که بهت ابراز علاقه کنه؟
همان طور که دکمه های مانتویم را می بستم گفتم:
سرهنگ که نمی ذاره من و اون توی خونه تنها باشیم... گفتم تو رو ببرم که کس دیگه ای رو باهامون نفرسته.
مارال چانه اش را خاراند و گفت:
اگه شما دو تا بهم برسید مشکل من با گشت ارشاد حل می شه... نیست؟ دیگه هر وقت من و گرفتن زنگ می زنم به تو که به سیاوش بگی یه کاری برای من بکنه.
با عصبانیت گفتم:
romangram.com | @romangram_com