#پارلا_پارت_388


سرهنگ ادامه داد:

راستش... سیاوش پسر بی دردسری بود... خیلی حرف گوش کن و منطقی بود... شخصیتی خیلی قوی داشت. من به خاطر شغلم خیلی از روزها رو دور از اون گذروندم... بعضی وقت ها فکر می کنم در حق اون... به عنوان بچه ای که خانواده ش رو از دست داده بود و خیلی زود یتیم شده بود... کوتاهی کردم. من بودم که با دیدن خودداری ها و جدیت سیاوش بهش پیشنهاد دادم که وارد این کار بشه... اون مامور وظیفه شناس و فوق العاده ایه... ولی... وقتی به این سن رسیدم احساس کردم که من ناخواسته اونو به این سمت کشیدم و از زندگی عادی و معمولی محرومش کردم... زندگی سیاوش خیلی خشک و بی حاشیه ست... انگار همیشه در حال انجام وظیفه ست... حتی توی خونه... حتی وقع خواب... دوستای خیلی کمی داره و اهل تفریح نیست... می بینم که یه زندگی طبیعی و عادی نداره... و این چیزیه که برای من به عنوان کسی که سرپرست اون بوده آزاردهنده ست... اون هرچه قدر که توی کارش به واسطه ی اخلاقش موفق بوده توی زندگی عادی به خاطر همین اخلاقش ناموفق بوده. فکر می کنم خودش هم متوجه شده باشه که در کنار کارش به یه زندگی معمولی هم نیاز داره... .

سرهنگ لبخندی زد و با همان لحن پدرانه و دلنشینش گفت:

این چند وقت... توی این ماموریت خیلی چیزها دیدم... می تونم حس کنم که چیزی بیشتر از تعهد و وظیفه شناسی و دین بین شما و سیاوشه... شما به خاطر یه چیز دیگه حاضر شدید که دوباره پیش علیرضا برگردید... به خاطر یه چیز دیگه ردیاب رو از کار انداختید و در عوض جون خودتون و به خطر انداختید... سیاوش هم به خاطر یه چیز دیگه از دستورات من سرپیچی کرد و شما رو زودتر از زمان تعیین شده نجات داد... چیزی که بین شماست بالاتر از تعهد و دین و وظیفه ست... مهم نیست که سیاوش یا شما از این حس حرف بزنید... مهم اینه که مشخصه این موضوع وجود داره و اون قدر واضحه که منم می تونم حسش کنم... راستش به خاطر موقعیت پیش اومده نتونستم در این مورد با سیاوش حرف بزنم... ولی فکر می کنم شما دو نفر باید این شانس رو بهم بدید که بیشتر همدیگه رو بشناسید... باور کنید هیچ چیزی رو بیشتر از این نمی خوام که سیاوش در این مورد به من اشاره کنه و منم با مادر شما صحبت کنم.

قلبم در سینه فرو ریخت... یعنی می شد؟ سرهنگ ادامه داد:

باور کنید واقعا منتظرم سیاوش در این زمینه صحبت کنه... اگه نه احساس می کنم به پدر و مادر خدا بیامرزش مدیون می شم.... بابت این موضوع که پسرشون... امانیتشون... رو از بخش بزرگی از زندگیش محروم کردم... سیاوش هم پسر هفده هجده ساله نیست که احساساتش متغیر باشه... سی سالشه... آدم توی سی سالگی راحت دلش رو به هر کسی نمی ده و راحت هم احساسش رو از دست نمی ده... بعید می دونم اگه این احساس به جایی نرسه کس دیگه ای توی زندگیش پیدا بشه... .

من سر تکان دادم و گفتم:

شما از احساس صحبت می کنید و درست می گید ولی... چیزهایی دیگه ای هم به جز احساس هست که مهمه... من با اون خیلی فرق می کنم... .

در دل گفتم:

د آخه سرهنگ تو اگه بفهمی که من چند تا دوست پسر قبل علیرضا داشتم که دیگه نمی یای با مامانم صحبت کنی! صد در صد می گی گور بابای احساس سیاوش! مگه این که به سیاوش و انتخابش ایمان داشته باشی!

سرهنگ گفت:

درسته... فرق دارید... بینتون یه سری فرق ها وجود داره ولی از طرفی خصوصیت هایی دارید که مکمل همدیگه ست... برای مثال می گم... شما برادر و پدر ندارید... درست می گم؟ علی رغم خود ساختگیتون مسلما احتیاج دارید که کسی حمایتتون کنه... پشتیبانی کردن و حمایت کردن توی خون سیاوشه... شما خودتون بهتر از من می دونید که به این اخلاق خاص سیاوش احتیاج دارید... از طرفی شما همیشه یه زندگی عادی داشتید و در عین خاص بودن اخلاق سیاوش کاملا معمولی هستید و به دید یک انسان عادی به زندگی نگاه می کنید... سیاوش به شما برای رسیدن به یه زندگی معمولی احتیاج داره... می دونم خیلی دخترهای دیگه هم هستن که ممکنه این شرایط رو داشته باشن ولی... مهم اینه که سیاوش شما رو انتخاب کرده... .

در دل گفتم:

اینا رو خود سیاوشم می دونه... خودشم بهم گفته... فقط این شغل دوست داشتنی! شما دو نفر اجازه نمی ده که آدم تکلیفش رو روشن کنه.

سرهنگ از جایش بلند شد و گفت:

من دیگه باید برم... به حرف هایی که زدم فکر کنید... شاید بد نباشه که یه سری هم به سیاوش بزنید... الان جزو معدود لحظه هاییه که سیاوش سر کار نیست و ماموریتی نداره... هرچند که الان خیلی بداخلاق و بی حوصله ست... .

انگار خود سرهنگ هم دو دل بود و نمی دانست منظورش را چطوری به من بگوید... وقتی دید من هم گیج شده ام گفت:

راستش سیاوش توی ماموریت زخمی شده... یعنی تیر خورده و منتقل شد به بیمارستان.

نفسم بند آمد و رنگم پرید... احساس کردم یک لحظه معده ای تیر کشید و قلبم ایستاد. تیر خورده بود؟ چرا این دو نفر این قدر بد به آدم خبر می دادند؟

سرهنگ که دید رنگم عین گچ شده است سریع گفت:

romangram.com | @romangram_com