#پارلا_پارت_387


می دونید که تونستیم محلی که علیرضا اون جا پنهان شده بود رو ردیابی کنیم... خشایار رو هم که چند وقت پیش دستگیر کرده بودیم... فرخ روز قبل از دستگیری خشایار باهاش حرف زده بود و دستور کشتن شما رو داده بود... در نتیجه خشایار رو تحت فشار گذاشتیم تا با فرخ تماس بگیره و بهش بگه که جون پسرش توی خطره و توی اون محل هم پنهان شده... فرخم با چند تا تماس و پیگیری متوجه شد که اطلاعات درستی از خشایار گرفته... او نزدیک های مرز ایران بود و می خواست که از مرز رد بشه و بره پیش پسرش... با پیش بینی مسیرهایی که شناسایی کرده بودیم و مسیرهایی که حدس می زدیم توی اون محدوده باشه و فرخ از اونا استفاده کنه تا از ایران خارج بشه و به شهری که علیرضا بوده بره، گروه های ضربت و م*س*تقر کردیم... توی یه عملیات طولانی و پر از تعقیب و گریز تونستیم دستگیرش کنیم... هرچند که ماموریت ما ظاهرا طولانی تر از این حرفاست... توی مسیر بازگشت یه درگیری مختصر با اعضای یه باند دیگه پیدا کردیم... فرخ آدم با ارزشیه... اطلاعات زیادی در مورد بقیه ی باندها داره... خیلی ها از امروز به بعد تلاش می کنند که قبل از این که پای فرخ به دادگاه باز بشه از بینش ببرن.

سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم... پس بالاخره دستگیرش کرده بودند... سوال های زیادی در مورد نحوه ی دستگیری فرخ توی ذهنم بود. برای همین پرسیدم:

چرا از ایران خارج نشد و بعد به شهری که علیرضا بود نرفت؟

سرهنگ گفت:

شهری که علیرضا توش بود خیلی دورتر از جایی نبود که شما رو پیدا کردیم... اون اطراف کوهستانی بود و توی اون برف نمی شد از هرجایی به اونجا راه باز کرد... چند تا راه مشخص توی مسیر بود که مسلما از همونا باید استفاده می شد... هرچند که اعتراف می کنم لحظه ی آخر داشتیم باز هم شکست می خوردیم... فرخ داشت از یه مسیر عجیب که حتی فکرش رو هم نمی کردیم می رفت... خدایی شد که یکی از مامورها دیدتش و بهمون گزارش داد... به خاطر همین اونا موضع بهتری نسبت به ما تونستن بگیرن و متاسفانه تعداد زیادی از مامورهامون رو زخمی کردن... چند نفر رو هم متاسفانه توی این راه از دست دادیم... خانوم شما نتیجه ش رو می بینی... فقط دستگیری فرخ رو می بینی ولی من به این فکر می کنم که بهای خیلی سنگینی برای این موضوع دادیم... قرار نبود به قیمت جون تعداد زیادی از مامورهامون دستگیرش کنیم... عملیات از چشم من اون طوری که می خواستیم پیش نرفت... و بدیش به اینه که هنوزم ادامه داره... هنوزم خیلی ها هستن که تلاش می کنند فرخ رو نجات بدن یا بکشن... تازه شروع ماجراهای دیگه ست... ظاهرا هیچ چیزی تموم نشده... .

آهسته پرسیدم:

علیرضا... مرده؟

نمی دانم برای چی این را پرسیدم و اصلا هم مطمئن نبودم که می خوام جوابش را بدانم یا نه. سرهنگ سر تکان داد و گفت:

همون شب که با شما تماس گرفت... ظاهرا توی برف نتونستن اون قدر که برنامه داشتن پیش برن و مجبور شدن توی یکی از روستاها که امکانات کمی داشته بمونن... این طور به نظر می رسه... به هر حال عزت رو نتونستیم دستگیر کنیم... کی می دونه؟ شایدم عزت آخرین لحظه تنهاش گذاشته... .

خواستم سوال دیگری را در ذهنم مرتب کنم و بپرسم که سرهنگ گفت:

خانوم حقی... راستش... من می خواستم باهاتون صحبت کنم... یه صحبت خصوصی... مربوط به سیاوشه.

قلبم در سینه فرو ریخت. نکند بلایی سر او آمده بود؟ سرهنگ گفته بود که چند نفر زخمی و کشته داشتند... .

سرهنگ من را به نشستن دعوت کرد. بعد از این که نشستم سرهنگ دست هایش را در هم قلاب کرد و گفت:

راستش... شاید شما ندونید ولی... من از نوجونی سرپرست سیاوش شدم.

منتظر بودم که سرهنگ اشاره ای به وضعیت سیاوش بکند. به خودم دلداری دادم و در دل گفتم:

اگه مرده بود یا وضعش خراب بود سرهنگ اون قدر خوشحال از در نمی یومد تو!

سر تکان دادم و گفتم:

می دونم... علیرضا در مورد زندگی سیاوش ... یعنی... سروان افلاکی... بهم گفته بود.

سرهنگ نگاه دقیق و تیزش را بهم دوخت و من در دل گفتم:

یعنی من روزم روز نمی شه اگه خراب کاری نکنم!

romangram.com | @romangram_com