#پارلا_پارت_386


او بهم لبخند زد. من از جلوی در کنار رفتم. سرهنگ وارد خانه شد و با خوش رویی سلام کرد. با امیدواری گفتم:

از ماموریت برگشتید؟

سرهنگ لبخندی زد و من احساس کردم هیچ وقت او را این طور خوشحال ندیده ام. قلبم در سینه فرو ریخت. با خوشحالی گفتم:

گرفتینش؟

سرهنگ گفت:

با کمک کسی که باورمون نمی شد همکاری کنه... علیرضا!

خنده روی لبم ماسید... یاد خاطره ی آن شب... شبی که سیاوش در مورد احساسش با من حرف زد و بعد علیرضا مرد... برایم زنده شد. سر تکان دادم و به گفتن اوهوم اکتفا کردم.

سرهنگ گفت:

خانوم شما دیگه می تونید وسایلتون و جمع کنید و برید.

با تعجب گفتم:

دیگه خطری تهدیدم نمی کنه؟

سرهنگ گفت:

نه... فرخ دستگیر شده... .

با شک و تردید گفتم:

مطمئنید؟ کسی و مامور نذاشته که... .

حرفم را نصفه گذاشتم. سرهنگ گفت:

یه سری از همکارها و زیر دستاش آزادن... ولی الان که رئیسشون دستگیر شده مسلما همچین کاری نمی کنند که خودشون رو توی دردسر بندازن... با این حال ما براتون ماموری می ذاریم که خونه تون رو زیر نظر داشته باشه.

با خوشحالی سرم را تکان دادم. دوست داشتم سراغ سیاوش را بگیرم ولی رویم نمی شد. در عوض پرسیدم:

چه طوری دستگیرش کردید؟

دوست داشتم از بین صحبت هایش متوجه وضعیت سیاوش بشوم. سرهنگ گفت:

romangram.com | @romangram_com