#پارلا_پارت_385


خواهش می کنم دوباره خودت و توی دردسر ننداز... .

بهش لبخند زدم. لبخند جذاب او هم عمیق تر شد. نگاهش را ازم گرفت و گفت:

خداحافظ... .

آهسته گفتم:

مراقب خودت باش... .

پشتش را بهم کرد و به سمت در رفت. رویم را برگرداندم و به سمت اتاقم رفتم. مارال توی اتاق بود. با نگرانی به سمتم آمد و گفت:

چی شد؟

نمی دانستم برایش بگویم که علیرضا مرده بود یا بگویم که سیاوش بهم بی علاقه نبود. خیلی چیزها برای گفتن بود... و برای گفتن همه ی آن ها به اندازه ی ماموریت سیاوش وقت بود. در عوض با صدایی گرفته گفتم:

بعدا حرف می زنیم باشه؟

به سمت تخت رفتم. خودم را رویش انداختم. سرم را توی بالشت فرو کردم. دست هایم هنوز مشت شده بود... می لرزیدم... دو حس متضاد از دو طرف داشتند خوردم می کردند... از یک طرف تصویر شهرزاد پیش چشمم بود از یک طرف صحنه ای که علیرضا چاقو خورد... باورم نمی شد... او رفته بود... همه چیز تمام شده بود... اشک در چشم هایم حلقه زد... به خودم التماس کردم و گفتم:

خواهش می کنم... خواهش می کنم باز گریه نکن... .

ولی نمی توانستم... بغضم هر لحظه توی گلویم بزرگ تر می شد... صدای علیرضا زمزمه وار توی گوشم تکرار می شد... صورتش پیش چشمم بود... توی ذهنم به حرف های سیاوش چنگ زدم... سعی کردم صدای علیرضا را توی مغزم خاموش کنم ولی حرف دل گرم کننده ای از طرف سیاوش به نظرم نمی رسید که با حرف های عمیق و پر احساس علیرضا برابری کنه... ای کاش خود سیاوش آن جا بود... حضورش می توانست هر جنگی را درونم خاموش کند. ای کاش بود... چشم هایم را بستم... توی خیالم صدای در را شنیدم که آهسته باز شد... بوی سرد عطر سیاوش را حس کردم... به سمتش چرخیدم و به آغوشش پناه بردم... توی ذهنم به حس امنیت آغوش او پناه بردم... سعی کردم به علیرضا فکر نکنم... .

ولی تصویر خیالیم قوی نبود... خیلی زود شکست... و من شکست خوردم... آهسته اشک ریختم... ای کاش علیرضا زنگ نمی زد... .

******

یک هفته بود که از هیچ جا هیچ خبری نداشتم. نگران بودم... می ترسیدم از شانس بد من توی این ماموریت بلایی سر سیاوش بیاید. مارال می گفت اگر همه چیز خوب پیش برود و با سیاوش ازدواج بکنم تا آخر عمر باید همین طور نگران باشم و یک عمر با اضطراب و دلشوره را بگذرانم... ولی من راضی بودم... سیاوش را دوست داشتم و برایم مهم نبود که او عاشق من نیست... برایم مهم بود که او بهم علاقه دارد و مثل خود من به ادامه و پیشرفت این رابطه بی میل نیست... .

هیچ وقت انتظار نداشتم که سیاوش مثل علیرضا سفره ی دلش را باز کند و رک و پوست کنده بهم بگوید که عاشقم است... اگر او را با خودش مقایسه می کردم می توانستم بگویم که آن شب واقعا سروان افلاکی نبود... آن شب یک آدم عادی بود... و من حاضر بودم هر کاری بکنم تا این شب های معمولی و عادی ادامه پیدا کند.

تنها چیزی که به شدت آزارم می داد مرگ علیرضا بود... مارال خیلی راحت گفته بود که از نظر او علیرضا م*س*تحق خیلی بدتر از این ها بود ولی با وجود این که من با تمام وجودم با احساساتم می جنگیدم و سعی می کردم به علیرضا فکر نکنم، گاهی شب ها خوابش را می دیدم... صدایش را می شنیدم و صبح با حال و احوال خرابی از خواب بلند می شدم... صدایش... جملات پر احساسش یک دفعه به مغزم هجوم می آورد و دیوانه ام می کرد.... از فکر کردن به او فرار می کردم... حتی یک لحظه هم به خودم اجازه نمی دادم که به او فکر کنم... دوست داشتم تماس تلفنیش را فراموش کنم... صدای خش خش موبایل زمانی که توی دست سیاوش بود را به خاطر می آوردم و بعد حالم بد می شد... توی ذهنم حرف های سیاوش را پیش خودم مرور می کردم و آرام تر می شدم... کارهای سیاوش را توی یک کفه و حرف های علیرضا را توی یک کفه می گذاشتم. خوشبختانه آن قدر کفه ی کارهای سیاوش سنگین بود که حرف های علیرضا در برابرش مثل پر کاه به نظر می رسید. این فکرها باعث می شد که تعادلم را حفظ کنم... با خودم فکر می کردم اگر همان شب سیاوش احساساتش را رو نکرده بود دیوانه می شدم. حداقل مطمئن شده بودم که او بی تفاوت نیست... جمله ی خاصی ازش نشنیده بودم ولی همین که حس می کردم تنها دختری بودم که به این صورت توی زندگیش وجود داشتم خوشحال می شدم.

یک هفته از آن شب گذشته بود. توی اتاق نشسته بودم و داشتم ناخن هایم را سوهان می کشیدم که زنگ در به صدا در آمد. من که هر ثانیه برای برگشتن سیاوش دعا می کردم جست و خیزکنان به سمت در رفتم و در را باز کردم و دعا کردم که این بار هم مثل هزار دفعه ی قبلی ضایع نشوم... .

با دیدن کسی که پشت در بود شکه شدم و از فکر سیاوش بیرون آمدم. با تعجب و خوشحالی گفتم:

سرهنگی یوسفی!

romangram.com | @romangram_com