#پارلا_پارت_384


نفسش بند آمد... باورم نمی شد... داشتم می لرزیدم... او داشت جان می داد... گفت:

دوست داشتم یه بار دیگه.... برای آخرین... صدایت رو بشنوم... دوست داشتم.... با آخرین نفسی که برام مونده بهت بگه که چه قدر دوستت دارم... فراموشم نکن.

دست هایم را مشت کردم... قلبم داشت از جا کنده می شد. دست کسی را روی همان دستم که گوشی را کنار گوشم نگه داشته بود احساس کردم. سیاوش بود. اشاره کرد که گوشی را به دستش بدهم... دستم سست شد و گوشی دست سیاوش افتاد. صدای سیاوش برعکس صدای من محکم بود. او گفت:

علیرضا... صدام و می شنوی؟... منم سیاوش... تماس و قطع نکن... خواهش می کنم بذار موبایلت روشن بمونه... این کار رو به خاطر پارلا بکن... می دونی که فرخ دست از سرش بر نمی داره... می دونی که تا نکشتش ول نمی کنه... بذار تماس ادامه پیدا کنه... .

سیاوش با اضطراب به صفحه ی مانیتور نگاه کرد... بعد اخم کرد... گفت:

می دونم... بهم گفت... تو نگران نباش... من هستم... مراقبشم... فقط قطع نکن... می شنوی؟... علیرضا... الو؟... می شنوی؟... علیرضا؟... .

قلبم توی دهانم بود... نگاه سیاوش به صفحه ی مانیتور بود... عددها هنوز داشتند به سرعت جا به جا می شدند ولی سیاوش گوشی را پایین آورد... قلبم در سینه فرو ریخت... یعنی تمام شده بود؟... علیرضا مرده بود؟ خش خش ضعیفی از موبایلم پخش می شد... اگر علی هنوز زنده بود چرا سیاوش گوشی را پایین آورده بود؟ ناخودآگاه به سمت گوشی موبایلم رفتم تا آن را از دست سیاوش بگیرم ولی سیاوش دستش را جلو آورد و مانع شد... با ناراحتی سر تکان داد و گفت:

چیزی برای شنیدن نیست... .

ولی احساس می کردم از گوشی موبایل هنوز صداهایی پخش می شود... و بعد... یک آن حالت تهوع بهم دست داد. دستم را جلوی دهانم گرفتم... نمی دانم چرا ولی تصویر عماد در برابر چشم هایم جان گرفت... یادم آمد که مردنش را دیده بودم. هنوز هم صدای چکیدن قطره های خونش را روی سقف ماشین می توانستم به یاد بیاورم... حس می کردم صدایی که از گوشی موبایلم می آید هم مثل آن صدا ندای مرگ را می دهد... شاید صدای ناله ی علیرضا بود... داشت آن ور خط جان می داد... می دانستم... حس می کردم که کار علیرضا دیگر تمام شده است... خودش هم ناامید شده بود... سرانجام تسلیم شده بود. چشم هایم را بستم... دست هایم را مشت کردم و سعی کردم که آرام باشم... چشم هایم را دوباره باز کردم. از پرده ی اشکی که جلوی چشم هایم را گرفته بود متنفر بودم. دوست داشتم مثل سیاوش با منطق با علیرضا برخورد کنم... ولی نمی توانستم... نمی توانستم بی تفاوت باشم... صدایش توی مغزم بود... زنگ زده بود تا برای آخرین لحظات زندگیش صدایم را بشنود... مگر من از سنگ بودم که بتوانم بی تفاوت باشم؟... ولی دیگر همه چیز تمام شده بود... ماجرای مرد دیوانه ای که به سه نفر ت*ج*ا*و*ز کرد و از دست پلیس گریخت تمام شد... حس بدی داشتم... زخمی که او را به کشتن داده بود به خاطر من بود... یادم آمد که زخم چه قدر عمیق بود... چاقو تا دسته توی شکمش فرو رفته بود... .

عددها بالاخره ثابت شدند. یکی از مامورها با خوشحالی از جا بلند شد و گفت:

مختصاتش و در اوردیم... گرفتیمش... .

با دیدن صورت سیاوش خشکش زد. با تعجب به سیاوش نگاه کرد که با نگاهی ناراحتی سر تکان داد. گوشی من را خاموش کرد و تحویل پلیس داد. سیاوش که یک دفعه بداخلاق شده بود به مامور گفت:

با سرهنگ تماس می گیرم... مختصات و بفرست مرکز... باید برم... بگو دو نفر مامور دیگه هم بفرستن... می ترسم اینجا اون قدری که مد نظرمونه امن نباشه... .

مامور با سر جواب مثبت داد... فکر من پیش علیرضا بود... به حرف سیاوش گوش کرده بود...تماس را به به خاطر من قطع نکرده بود... و من هیچ ایده ای نداشتم که نقشه ی سیاوش چه چیزی می تواند باشد... مامورها از جایشان بلند شدند. دو نفرشان از خانه بیرون رفتند. یک نفرشان هم مشغول صحبت کردن با تلفن شده بود. سیاوش به سمت من آمد که سر جایم خشک شده بودم. نگاهم نمی کرد. سرش را پایین انداخته بود. من داشتم با خودم مبارزه می کردم... داشتم سعی می کردم تماس علیرضا را فراموش کنم... داشتم با خودم می جنگیدم... .

سیاوش گفت:

من باید برم... دوباره یه ماموریت دیگه شروع شده... ازت می خوام توی این مدت که نیستم به این موضوع فکر کنی. به همین اتفاقی که افتاد... می خوام خوب به این که من کیم فکر کنی... ممکنه هر باری که قراره خودمون باشیم و حس کنیم که اون شب داره برامون یه شب استثنایی می شه، این طوری خراب بشه... .

من نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

هیچی خراب نشده... .

سیاوش با ناباوری سرش را بلند کرد. تا به آن حال آن طور با اراده در درون خودم با احساساتم نجنگیده بودم... مصمم بودم تمام قلبم را به سیاوش بدهم... به خاطر او حاضر بودم هرکاری بکنم.

وقتی احساس کرد که با خودم کنار آمده ام لبخند زد و آهسته گفت:

romangram.com | @romangram_com