#پارلا_پارت_383
آره... یه جایی تو دهاتای این ور... .
سیاوش دوباره داشت اشاره می کرد که مکالمه ام را ادامه بدهم. داشتند تماس او را ردیابی می کردند. من احساس می کردم که مغزم خالی است و هیچ چیزی به فکرم نمی رسد. علیرضا گفت:
زنگ زدم... که... خداحافظی کنم... .
قلبم در سینه فرو ریخت. صدای علیرضا ضعیف و ضعیف تر می شد... یک آن احساس کردم که زمان برایم ایستاد... علیرضا ادامه داد:
داشتم از مرگ فرار می کردم... ولی... انگار اینجا سراغم اومده... .
گفتم:
به خاطر زخمته؟ چرا پیش دکتر نرفتی؟
احساس کردم که علیرضا آهسته می خندد. او گفت:
اینجا فقط یه مشت بهیار زبون نفهم پیدا می شن.... زخمم عفونت کرده... می گن روده هام آسیب دیده... عزت داره می ره دنبال دکتر... فایده ای نداره... حسش می کنم... دارم می میرم.
بغضم را فرو دادم. به سیاوش نگاه کردم... گوشی توی گوشش بود... داشت همه چیز را می شنید. علیرضا ادامه داد:
دیگه مهم نیست... مهم بود... ولی دیگه نیست... نتونستم این دم آخر... از شنیدن صدایت صرف نظر کنم... برام... دیگه... مهم ... نیست... که دارم می میرم... دارم به درک واصل می شم.... دارم می افتم توی... دام همون چیزی که ازش داشتم در می رفتم... پارلا... می خوام راستش رو بدونی... من... به سه نفر ت*ج*ا*و*ز کردم... سعید رو کشتم... می خواستم سیاوش رو هم... بکشم... ولی... هنوز... هنوز آدمم... می تونم... می تونم مثل یه آدم عاشق بشم... و دوست داشته باشم... نتونستم... نتونستم... به خاطر تو عوض... بشم... .
صدای ناله اش بلند شد. پشتم را به سیاوش کردم... لب هایم را گزیدم... به اشک هایم التماس کردم که نریزند... به قلبم التماس کردم که برای همچین آدمی این طور نتپد... علیرضا بریده بریده گفت:
می دونم... خطت کنترل می شه... بهشون بگو... بگو وقتشون و تلف نکنند... بگو برای آدمی وقت نذارن که داره... می میره... این و به سیاوش بگو... بگو که بیشتر از... قبل مراقبت باشه... فرخ دنبال جفتتون می یاد... اگه بفهمه من مردم... به خاطر تو چاقو خوردم... هر کاری می کنه تا... بکشتت... نمی خوام... نمی خوام دست بابام بهت برسه... .
نمی توانستم حرف بزنم... می ترسیدم... می ترسیدم اگر دهانم را باز کنم بغضم بترکد... یک قطره اشک روی صورتم چکید... سریع آن را پاک کردم. دست هایم یخ زده بودم... دوباره داشتم صدای علیرضا را می شنیدم... دوباره داشتم دچار آن احساسات متضاد می شدم... همان حس کم پشیمانی هم از وجودم پر کشید و رفت... .
به سمت سیاوش چرخیدم. اشاره کرد که صحبت کنم... با نگرانی به تصویر مانیتور نگاه می کرد... نقشه ها با سرعت عوض می شدند... واضح تر می شدند... عددها با سرعت عوض می شدند... هنوز جای او را پیدا نکرده بودند. علیرضا با صدایی ضعیف و بریده بریده گفت:
می خوام... می خوام قبل از مرگم صداتو بشنوم... خواهش می کنم... خواهش می کنم ... یه چیزی... بگو... فقط یه کلمه... برای آخرین بار... .
با صدایی که می لرزید گفتم:
نمی دونم... نمی دونم... باید چی بگم... با بابات تماس بگیر... بذار کمکت کنه... .
علیرضا گفت:
دیر شده... دارم تموم می کنم... .
romangram.com | @romangram_com