#پارلا_پارت_382
قیافه ی مظلومی به خودم گرفتم و با سر جواب مثبت دادم. در همین موقع موبایلم زنگ زد. در دل گفتم:
کیه سر ظهری؟ عیشمون منقض شد!
سیاوش دستش را از دستم بیرون کشید و گفت:
جواب بده.
به سمت موبایلم رفتم. به صفحه ی بزرگ گوشی نگاه کردم. شماره ای نیفتاده بود. اخم کردم... یعنی کی بود؟ بدون توجه به سیمی که گوشی موبایلم را به دم و دستگاه آن جا وصل می کرد آن را برداشتم و جواب دادم:
بله؟
صدای ضعیفی توی گوشی پیچید:
پارلا... .
نفسم بند آمد. قلبم در سینه فرو ریخت. بی اختیار بلند گفتم:
علی... .
سیاوش از جا پرید. بی سیم زد و چیزی گفت که نشنیدم. ثانیه ای بعد سه نفر از مامورها توی خانه ریختند و به سمت دستگاه ها دودیدند. سیاوش به سمت یکی از دستگاه ها رفت. بهم اشاره کرد که مکالمه را ادامه بدهم. من با دیدن این حرکت یک دفعه ای شکه شده بودم... با صدای لرزانی گفت
با م:
الو؟... .
علیرضا با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت:
پارلا... تهرانی؟... .
کیفیت صدایش خیلی هم پایین نبود ولی انگار خودش بود که نایی برای حرف زدن نداشت. سریع گفتم:
تو کجایی؟ اون طرف مرزی؟
علیرضا بریده بریده گفت:
romangram.com | @romangram_com