#پارلا_پارت_381


احساس می کردم که اشک توی چشم هایم جمع شده است. سیاوش نگاهش را دوباره به آتش دوخت و گفت:

می خوای راستش و بدونی؟ زندگی من همیشه خیلی خالی و بی حاشیه بود... سکوت کردن و سرکوب کردن احساساتم و به حساب عجیب و غریب بودنم نذار... من هیچ وقت کسی رو نداشتم که براش حرف بزنم... می دونی که خانواده م و زود از دست دادم... مادربزرگم هم زن پیر و مریضی بود... تمام تلاشم این بود که اون حس کنه که من راحت و بی دردم... سکوت کردنم از اون جا شروع شد... نمی خواستم بفهمه که مرگ اعضای خانواده م روم تاثیر گذاشته... بعد از مرگ مادربزرگم هم پیش سرهنگ یوسفی رفتم... مردی که خیلی بهم لطف کرد و الگوی زندگیم بود... ولی من کنار سرهنگ بیشتر یاد گرفتم که سکوت کنم و خوددار باشم... بعدم که همکارش شدم... شغلمم باعث می شه که همه ی این چیزها تقویت بشه... همه ی این چیزها... این جدیت و این خودداری توی کار شد برام مثل یه حسن... چیزی که در مورد تو بیشتر از همه دوست دارم اینه که پیش تو می تونم عادی باشم... یکی اون شبی که قرار بود آخرین باری باشه که همدیگه رو می بینیم... یکی امشب... من خیلی وقته که زندگی عادی رو از دست دادم... شاید از لحظه ای که وارد خونه ی سرهنگ شدم... همیشه شرایط باعث می شد که خشک و خوددار باشم... اینا دیگه شده جزو خصوصیت های جدایی ناپذیرم... ولی... امشب دومین شبی بود که سروان افلاکی نبودم... دومین شبی بود که احساس کردم یه آدم عادی هستم... .

سیاوش به طرفم چرخید و گفت:

اگه می بینی امشب دارم حرف می زنم... یعنی... .

لبخندی زد و ادامه داد:

می بینی که دارم بیش از حد حرف می زنم... به خاطر اینه که می خوام بهت بگم به این نتیجه رسیدم که دوست دارم یه آدم عادی باشم... تو هم تنها کسی هستی که این حس رو توی من به وجود اوردی که می تونم عادی باشم... .

آهسته گفتم:

من... یه لحظه فکر کردم برای این داری این حرف می زنی که داری می ری ماموریت... و ... .

سیاوش متوجه شد. گفت:

فکر می کنم که ممکنه برنگردم؟ شاید.... شایدم به خاطر اینه که تو امروز بهم احساست و گفتی... البته یه مقدار خشونت به خرج دادی... و منم احساس کردم بی انصافیه اگه سکوت کنم... حس کردم تو هم حق داری بدونی که من چه احساسی دارم و در غیر این صورت عذاب می کشی... می دونی که دوست ندارم ناراحت بشی.

فرصتی برای ابراز خوشحالی بهم نداد. بهم نزدیک شد و آهسته دستم را گرفت. در دل گفتم:

خدایا! می شه امشب یه مقدار ادامه پیدا کنه؟ می شه هر ثانیه ش به اندازه ی دو ساعت طول بکشه؟

سیاوش گفت:

ولی یه چیزی هست که باید بهت بگم... تو فرق عشق و دوست داشتن و علاقه مند بودن و می دونی مگه نه؟ شاید ناراحت بشی ولی... روی احساس من حساب عشق و عاشقی باز نکن... احساس من در حد اینه که ازت خوشم می یاد و بهت علاقه دارم... خواهش می کنم یه کاری نکن که این حس از بین بره.

او با انگشت شستش پشت دستم را آهسته نوازش کرد و گفت:

نذار تا ابد محکوم بشم که یه زندگی بی روح و خشک داشته باشم... منم احتیاج دارم که بعضی وقت ها به جای سروان افلاکی سیاوش باشم.

دستش را آهسته فشار دادم و گفتم:

سعیم و می کنم ولی... تو که می دونی من خیلی خراب کارم... .

سیاوش یکی از همان خنده های جذاب و نادرش را تحویلم داد و من حس کردم که دارم ضعف می کنم... او با خنده گفت:

یعنی بازم باید مراقبت باشم؟

romangram.com | @romangram_com