#پارلا_پارت_380


تو چی؟

سیاوش شانه بالا انداخت و گفت:

نمی دونم... یه چیزی نبود که یه دفعه ای شروع بشه... راستش... اوایل ازت اصلا خوشم نمی یومد... بهت برنخوره ولی ازت بدم هم می یومد... خصوصا اون روز توی بازداشتگاه... ولی همون شب به ذهنم رسید که می تونم از یه دختری که تیپ تو باشه استفاده کنم. برای همین فرداش اومدم دم بازداشتگاه... می خواستم ببینمت و پیش خودم رفتارت رو بررسی کنم... اون موقع ها دقیقا شبیه اون دخترهایی بودی که ازشون خوشم نمی یومد ولی بعدش دیگه نمی تونستم ازت متنفر باشم... یه جورایی به نظرم بانمک می یومدی... اون روز توی کوه اون قدر ضایع نگاهت می کردم که شهرام هم فهمید... بعدش احساس کردم که بدم نمی یاد بیشتر ازت بدونم... خودمم نمی دونم چرا این قدر نسبت به زندگی تو که واقعا معمولی و عادی بود کنجکاو بودم. بعد یه مدت یه اتفاق عجیب افتاد... اون روز توی میلاد نور یادته؟ یه بحث فلسفی کردیم و تو هم کلی ابراز تنفر کردی؟

خندیدم و گفتم:

از گشت ارشاد بدم می یومد نه تو.

سیاوش ادامه داد:

اون روز دنبال علیرض بودم... شاخ در اوردم وقتی دیدمت... ولی یه جورایی قضیه برام جالب شده بود. دختری که فکر می کردم به درد ماموریتمون می خوره آشنای علیرضا در اومده بود. با سرهنگ حرف زدم و قرار شد از اون به بعد من دنبالت باشم و تحت نظر بگیرمت... برای همین با نقشه کشوندمت خونه ی خانوم صدیقی تا شهرزاد و ببینی و تحت تاثیر قرار بگیری. راستش اون موقع هیچ حسی بهت نداشتم... فقط دوست داشتم بیشتر ببینمت و این فقط مربوط به کارم می شد... ولی اون روز که اون موتوریه خواست کیفت و بزنه فهمیدم که برام مثل بقیه نیستی. نمی تونستم نسبت بهت بی تفاوت باشم... برای همین با این که می دونستم دارم اشتباه می کنم و ممکنه علیرضا ما رو ببینه اومدم کمکت... اون شب وقتی رسوندمت خواستم برم سمت خونه ولی وسط راه بی اختیار برگشتم... نگران تو بودم. لجبازی کرده بودی و حاضر نشده بودی که بری بیمارستان. به نظرم ممکن بود نصفه شبی دردت شروع شه... به خودم که اومدم دیدم که دور زدم و سر کوچه تون وایستادم. برای همین کنار چراغ برق وایستادم و همین طوری ناخودآگاه زل زدم به شیشه ی پنجره ت... وقتی نقشه ت رو در مورد علیرضا اجرا کردی و شب اومدم پیشت بهت گفتم برام مهم نیست... .

سیاوش آهسته خندید و گفت:

اون موقع تکلیفم با خودم مشخص نبود... وقتی دیدم تو بهت برخورد جا خوردم. خیلی ازت خوشم اومد که خودت از در بالا رفتی و اجازه ندادی که کمکت کنم. تازه تو ماشین بود که متوجه شدم چی گفتم و تو برای چی ناراحت شدی... یه جورایی از ناراحتی تو خوشحال شدم... فکر کردم حداقلش اینه که نسبت بهم بی تفاوت نیستی... ولی... همون موقع ها دستور گرفتم که عقب بکشم و دیگه دور و برت نیام... راستش به نظرم تصمیم خوبی بود. می دیدم که داره یه چیزهایی بین من و تو اتفاق می افته. خودمم راضی بودم که این ارتباط قطع بشه... می بینی شغل من و که! می دونستم این احساس آخر و عاقبت نداره. اون شب دم آرایشگاه منتظرت شدم. دیدم که اون مرد از ماشین پیاده شد و یه حرف هایی بهت زد که بهمت ریخت. هیچ وقت تو رو اون شکلی ندیده بودم. خواستم بمونم و جلو نیام... ولی... همون موقع متوجه شدم که داری گریه می کنی... متوجه شدم خیلی بیشتر از اون چیزی که من فکرش رو بکنم تحقیر شدی... برای همین جلو اومدم... دوست نداشتم ببینم که کسی این طوری باهات رفتار می کنه... هنوز هم دوست ندارم... پارلا... من سر حرفم هستم... هنوزم اجازه نمی دم کسی بهت بی احترامی کنه... اون شب تنها شبی بود که دیگه یه مامور پلیس نبودم... اون شب اجازه داشتم خودم باشم... می خواستم اعتراف کنم که... هیچ شبی برای من اون شب نمی شه... .

در دل گفتم:

چه حس تفاهم قشنگی!

سیاوش لبخندزنان ادامه داد:

البته بعدش پشیمون شدم و احساس می کردم که اون شب زیاده روی کردم ولی واقعا دست خودم نبود... اون شب خیلی چیزها برایم مشخص شد... دیگه می دونستم که ازت خوشم اومده... نمی دونی چه قدر دلم می خواست وقتی سوار ماشین آژانس که شدی، قبل رفتن ماشین پیاده شی و بیای سمتم... .

قلبم در سینه فرو ریخت. این همان حسی بود که آن شب داشتم... توی رویاهایم به سمتش رفته بودم... .

سیاوش نگاهش را به زمین دوخت و گفت:

وقتی خبر دزدیده شدنت بهم رسید یه حسی بین عصبانیت و ناراحتی عمیق بهم دست داد... اومدم سراغ مارال و تا جایی که می تونستم در مورد تو ازش پرسیدم... قبل از این که حرف بزنه فکر می کردم حرفاش باعث می شه که ازت متنفر بشم ولی وقتی حرفاش رو شنیدم متوجه شدم که هنوزم ازت خوشم می یاد و نمی تونم نسبت به تو بی تفاوت باشم... نمی تونستم به خاطر یه حرف همه ی اون چیزی که ازت دیده بودم رو تغییر بدم... با سرهنگ هماهنگ کردم و رفتم سراغ همون سر نخی که از تیم فرخ داشتیم... قرار نبود که تو رو نجات بدم ولی... نمی دونم چه جوری بگم... نمی تونستم تحمل کنم که تو پیش علیرضا گرفتار باشی... بهم ثابت شده بود که علیرضا تو رو دوست داره و حسابی که روی تو باز کرده با شهرزاد فرق داره ولی... از همون مسائلی می ترسیدم که وقتی زیر تخت بودم علیرضا داشت در موردش باهات حرف می زد... همین ها بود که حالم و بد می کرد. می دونم بعد از این که فراری دادمت خیلی بدخلاقی کردم ولی... خب به هر حال منم آدمم! می ترسیدم هیچ وقت از این ماموریت جون سالم به در نبرم... خیلی خوشحال بودم که حداقل برای آخرین بار می تونم ببینمت و در واقع خودم هستم که باعث آزادیت شدم... وقتی مطمئن شدم که به اون خونه رسیدی و جات امنه با خیال راحت تری رفتم سراغ ماموریتم ولی... برگشتنت خیلی عصبانیم کرد... خیلی... ولی واقعا دستم به جایی بند نبود... اون جا دست بسته افتاده بودم... راستش... فکر می کنم یه توضیح بهت بدهکارم... در مورد بی تفاوتی اولیم نسبت به کار سعید... .

سر تکان دادم و گفتم:

نگاه تو بیشتر حالم و بد می کرد تا کار سعید... .

سیاوش سرش را پایین انداخت و گفت:

نمی خواستم حساسیت نشون بدم... اونا داشتن من و می بردن پیش فرخ تا ازم حرف بکشن... پیش خودم احتمال می دادم که سرهنگ نتونته آخرین لحظه من و نجات بده... نمی خواستم نقطه ضعف دستشون بدم و در اون صورت از تو استفاده کنند تا از من حرف بکشن... بی تفاوتیم دلیل بی علاقگیم نبود... دلیل علاقه ای بود که بهت داشتم... .

romangram.com | @romangram_com