#پارلا_پارت_379


شاید داره دروغ می گه... آخه از چیه من خوشش اومده؟ من که چیزی ندارم که برای اون خاص باشه.

سرم را بلند کردم و با صداقت و با مظلومیت گفتم:

سیاوش... مسئله ای نیست اگه که... اگه احساس می کنی که این حس متقابل نیست... من انتظار ندارم که... .

نمی دانستم چطوری باید حرفم را بزنم. دست هایم یخ کرده بود... انگار می خواستم کوه بکنم. بی اختیار آن چه به ذهنم رسیده بود را گفتم:

من... راستش... می دونم من و تو خیلی باهم فرق می کنیم... من چیزی ندارم که بتونم نظر تو رو جلب کنم.

سیاوش لبخندی زد و گفت:

این همون چیزی بود که من در مورد تو فکر می کردم... فکر می کردم من چیزی ندارم که بتونم نظرت و جلب کنم... فکر می کردم پسرهایی مثل علیرضا رو ترجیه می دی... آدم های پولدار و ... کسایی که بلد باشن چه جوری ابراز احساسات کنند... ولی اون روز که با علیرضا اومدی توی گاراژ فهمیدم که... ظاهرا اشتباه می کردم.

با شک و تردید نگاهم کرد. انگار منتظر بود که حرفش را تایید یا تکذیب کنم. چه قدر خوب بود که حرف های سیاوش برای اولین بار دلنشین شده بود... لحن کلامش مثل همان شب زیر باران شده بود. من از شنیدن حرف های غیرمنتظره ی او دچار شک شده بودم و نمی توانستم حرف هایی که می شنیدم را باور کنم. احساس می کردم که هر لحظه ممکن است او من را ضایع کند. با شک و تردید گفتم:

آخه... من خیلی... معمولیم... من... بیرون این خونه من دختر یه زن سبزی فروشم... .

سرم را با خجالت پایین انداختم. سیاوش بهم نزدیک شد و گفت:

منم بیرون این خونه یه بچه یتیمم... ظاهرا علیرضا برات گفته... یادت که نرفته!

سرم را بالا آوردم. هنوز باورم نشده بود که او داشت این حرف ها را می زد. چطور ممکن بود؟ رک و بی پرده حرف نمی زد ولی حرف هایش شبیه همان چیزهایی بود که می خواستم بشنوم... .

او گفت:

از کی؟

آهی کشیدم. باورم نمی شد که روزی رسیده بود که داشتم با او از احساساتم حرف می زدم. قلبم محکم در سینه می زد و هیجان زده بودم. تا قبل از آن هیچ وقت پیش هیچ پسری این احساس بهم دست نداده بود.

گفتم:

نمی دونم... انگار از همون اول... راستش یه زمانی بود که من از دوست داشتن می ترسیدم... عشق و دوست داشتن رویاهام و هدفام رو خراب می کرد. یه جورهایی ناخودآگاه از تو هم می ترسیدم... ولی اون شب که رفتم خونه ی علیرضا و شب تو اومدی تو کوچه مون و ... .

با خنده ادامه دادم:

کنار تیر چراغ برق وایستادی یه آن احساس کردم که دلم برایت تنگ شده... همون روز فهمیدم که یه چیزهایی داره اتفاق می افته. از همون اول فهمیده بودم که تو با بقیه برام فرق می کنی. می دیدم که پیش تو نمی تونم اون جوری باشم که پیش بقیه بودم.

ساکت شدم... دیگر چی باید می گفتم؟ بیشتر دوست داشتم شنونده باشم. کمی من من کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com