#پارلا_پارت_378


پارلا! علاقه ی آدم ها یه چیز خشک و خالی نیست... همیشه با یکی از خصوصیت اخلاقیشون همراه می شه... علاقه ی بعضی ها با فداکاری... علاقه ی یه سری با غیرت و تعصب... بعضی ها با سکوت... بعضی ها با دیوونگی... مثل علیرضا... حتی علاقه ی بعضی از آدم ها باعث می شه که کسی که بهش علاقه دارن و بذارن و برن... قرار نیست دوست داشتن همه ی آدم ها مثل هم باشه.

یاد حرف علیرضا افتادم که در مورد مهتاب می گفت عشق و علاقه ی او با کثافت و مرگ آمیخته بود. سیاوش ادامه داد:

تعهد دنباله ی علاقه ی منه... من اگه به چیزی علاقه نداشته باشم هیچ تعهدی هم بهش نشون می دم... در مورد خانواده ی صدیقی حق با تواِ. ولی تو چرا فقط قسمت تعهدش رو می بینی؟

با ناراحتی گفتم:

یعنی... علاقه ت به شهرزاد... .

سیاوش دستش را بالا آورد و من را به سکوت دعوت کرد و گفت:

اون به خاطر علاقه ی من به شهرامه... بهترین دوستی که تا حالا داشتم... .

احساس کردم که بهتر می توانم نفس بکشم. سیاوش منتظر نگاهم می کرد. انگار منتظر یک عکس العمل خاص از طرف من بود... یک دفعه متوجه حرفی شده بودم که زده بود... من گفته بودم:

به خاطر این که من و وارد این ماجرا کردی و تا آخر سعی کردی محافظت کنی ازم.

و او گفته بود که به خاطر تعهد نبود به خاطر... سرم را پایین انداختم و بی اختیار لبخند زدم... چرا همه جا یک دفعه گرم شد؟ قلبم محکم در سینه می زد... ای کاش سیاوش رک و راست حرفش را می زد. اصلا مگر می شد که همچین چیزی راست باشد؟ نه! امکان نداشت! او نفهمیده بود چی گفته است! امکان نداشت به من علاقه داشته باشد!

می خواستم سر صحبت را باز کنم... می خواستم بیشتر بشنوم... گفتم:

متوجه حرفی که زدی شدی؟

می ترسیدم جوابی بدهد که ضایع بشوم... برای شنیدن حرفش اضطراب پیدا کرده بودم. پیشاپیش به استقابل حس بد ضایع شدن رفتم و احساس کردم که پشت گوشم داغ شده است. سیاوش خیلی جدی گفت:

من بدون فکر حرف نمی زنم.

سرم را پایین انداختم و سعی کردم لبخندی که داشت با اصرار و بی اختیار بر لبم می نشست را سرکوب کنم. سیاوش گفت:

راستش... هیچ وقت انتظار نداشته باش که من مثل امثال علیرضا بتونم رک و بی پرده صحبت کنم... من یاد نگرفتم که راحت در مورد احساساتم حرف بزنم... راستش... من یاد گرفتم که همه چیز رو بریزم تو خودم ولی تو... تو همه چیز و بی اختیار عوض می کنی... منی که توی زندگیم هیچ چیزی برام به جز شغلم مهم نیست و مجبور می کنی در مورد مهم ترین پرونده ی زندگیم سکوت کنم... مجبورم می کنی از دستورات مافوقم سرپیچی کنم... الانم باور کن نمی دونم چرا دارم این قدر حرف می زنم ولی... داری مجبورم می کنی که برای اولین بار احساسم و توی خودم خفه نکنم و ازش حرف بزنم.

نگاهش کردم... مثل همیشه بود... ولی کمی مهربان تر و کمی دوست داشتنی تر... صورتش را اصلاح کرده بود ولی موهای مشکی رنگش را کوتاه نکرده بود. ابروهایش را با اخم پایین نینداخته بود. گونه اش هنوز ورم داشت و پایین چشم هایش کبود بود... ولی من احساس می کردم که او از همیشه خوش قیافه تر است... دلم برایش پر می کشید... احساس می کردم آن قدر به شنیدن این حرف ها محتاج هستم که اگر تا ابد هم این ها را بشنوم سیر نمی شوم. او م*س*تقیما حرفی نزده بود ولی من با همان اشاره ی غیر م*س*تقیم داشتم بال در می آوردم.

سیاوش لبخند کمرنگی زد و گفت:

تو نمی خوای چیزی بگی؟ من باید از زبون علیرضا اون حرف ها رو بشنوم؟

قلبم در سینه فرو ریخت. یاد آن روزی افتادم که علیرضا توی گاراژ کلمه ی عشق را در توصیف احساس من به سیاوش به کار برده بود... یادم افتاد که سیاوش با ناباوری به ما زل زده بود و منتظر بودم که من منکر بشوم... خواستم با خنده سرم را بلند کنم و به او بگویم که او هم برای من با همه فرق می کند... خواستم بگویم که توی ذهنم هم نمی توانم به او نفوذ کنم... ولی... یک لحظه به خودم گفتم:

romangram.com | @romangram_com