#پارلا_پارت_398
حس کردم که دستی از پشت موهای فرم را به بازی گرفت... نوازش هایش... ب*و*سه هایش را روی پوستم احساس کردم... نجوایش را می شنیدم که با تمام عشق و محبتی که یک عمر ازش دریغ شده بود در گوشم می گفت (( یادت نره که عاشقتم عروسک )) علیرضا به مغزم هجوم آورده بود... عقل اجازه نمی داد به او فکر کنم... خطابم به توست... عقل! بگذار برای یک بار هم که شده به او فکر کنم... .
می خواهم به مردی فکر کنم که با جنون و دیوانگی اش خیلی ها را به کشتن داد... زندگی خیلی ها را به هم زد... به مردی که تمام قوانین را برای دنیای من به هم زد... عمری را به فکر کردن و سنجیدن گذرانده ام، بگذار یک لحظه را به احساس بگذرانم که هیچ منطقی در آن راه ندارد... به احساس بی قانون! به مردی که آخرین بازدمش اسم من بود... بگذار برای آخرین بار برایش اشک بریزم... برای آخرین بار بهش فکر کنم... فقط برای یک لحظه... فقط برای یک روز... به قطره اشکی فکر می کنم که او برای من ریخت... بگذار من هم فقط یک بار... فقط یک بار برایش اشک بریزم... بگذار فقط یک بار دیگر نوازش هایش را پیش خودم تکرار کنم... می خواهم این بار به ذهنم اجازه بدهم که صدای گیرایش را به یاد آورد... بگذار به تنها کسی فکر کنم که در این دنیا برایم می مرد... بگذار فقط برای یک روز... برای آخرین بار به مردی فکر کنم که پشت تخته سنگ ها برای همیشه ناپدید شد... بعد از آن می توانی تا ابد حکمرانی کنی... .
بگذار برای آخرین بار به مرد دیوانه ای فکر کنم که در آخرین لحظات زندگیش... در هیاهوی آدم هایی که تنها به خودشان فکر می کنند... فقط به من فکر می کرد... .
از جایم بلند شدم... با بغض گفتم:
آخرین بار بود... .
نفس عمیقی کشیدم... زمزمه ها قطع شد... دست هایم را مشت کردم. از همان لحظه تصمیم گرفتم باری دیگر جمیله باشم و خودم را پیدا کنم... اشک هایم را با دست پاک کردم و زیرلب گفتم:
خداحافظ پارلا... .
romangram.com | @romangram_com