#پارلا_پارت_376


هنوز همون آدمی هستی که بودی... اگه من نبودم هیچ وقت خودت و قاطی نقشه ی سیاوش نمی کردی... عیب نداره... دو سال دیگه که عقلت یه کم رشد کرد کلا پشیمون می شی.

در همین موقع صدای زنگی شنیده شد. مارال از بلند شد و گفت:

پاشو یه روسری بنداز رو سرت... یکی از پلیس ها اومده... هر وقت یکی بخواد بیاد تو زنگ می زنه.

از جایم بلند شدم و شالم را روی سرم انداختم. مارال در اتاق را باز کرد و سرک کشید. بعد رو به من کرد و با لبخندی موزیانه گفت:

بیا! با تو کار دارن!

اخم کردم و از جایم بلند شدم. به سمت هال رفتم. وقتی چشمم به مرد سیاهپوش کنار شومینه افتاد متوجه شدم که مارال چرا لبخند می زد.

سیاوش به شعله های آتش زل زده بود. من آهسته بهش نزدیک شدم و سلام کردم... او به طرفم برگشت و آهسته جوابم را داد. با سر دنبال مامورهایی که همیشه توی خانه بودند گشتم... هیچ کدامشان آن دور و بر نبودند.

هر دو به طرز مسخره ای ساکت بودیم. من هیچ حرفی برای زدن نداشتم... جز این که ازش تشکر کنم که همیشه حمایتم می کرد، برایم فداکاری کرده بود، جانم را نجات بود، من را از دست سعید نجات داده بود،... جز این که معذرت خواهی کنم برای این که به خاطر علیرضا او را گول زدم... نه! انگار خیلی حرف ها برای زدن داشتم ولی ساکت ماندم.

سیاوش سرش را پایین انداخت و بی مقدمه گفت:

فردا دارم می رم.

قلبم در سینه فرو ریخت... سرم را بلند کردم و گفتم:

پیش سرهنگ؟

او با سر جواب مثبت داد. آهی کشیدم و دوباره سرم را پایین انداختم. او داشت می رفت... من باید تا مدت زمان نامعلومی توی آن خانه اسیر می شدم. ای کاش زودتر فرخ را می گرفتند. از ترسیدن خسته شده بودم.

سیاوش گفت:

راستی! یه خبر خوب برات دارم!

نمی توانستم خبری را پیش خودم تصور کنم که بتواند خوب باشد! سیاوش لبخند زد و گفت:

از دوستت ساقی خبر گرفتم... حالش خوبه... راستش... توی کما بود ولی چند روزه که از کما در اومده... هنوز نمی تونه درست راه بره ولی می گن با جلسات فیزیوتراپی خوب می شه.

قلبم در سینه فرو ریخت. سیاوش به این می گفت خبر خوب؟؟؟!!! دستم را جلوی دهانم گرفتم و سرم را پایین انداختم. احساس کردم دستم می لرزد... ساقی توی کما رفته بود! به خاطر حرکت احمقانه ی من! من ناخواسته هم باعث مرگ عمادشده بودم و هم برای ساقی مشکل درست کرده بودم. اگر هیچ وقت پاهایش خوب نمی شد چه؟

یک قدم به سمت عقب برداشتم. سیاوش متوجه حال خرابم شد و گفت:

پارلا! حالش خوبه... .

romangram.com | @romangram_com