#پارلا_پارت_375
به فکر خودم خندیدم. در دل گفتم:
عمرا!
روی تخت غلتی زدم و به خواب رفتم.
******
صبحانه ی مفصلی خورده بودم و روی تخت نشسته بودم. بعد از مدت ها احساس راحتی می کردم... سیر بودم... سردم نبود و درد نداشتم. در دل گفتم:
چی از این بهتر؟
مارال با سر و صدا وارد اتاق شد. کیفش را زمین گذاشت و کنار من نشست. نخ را از توی بساطش بیرون کشید و گفت:
دراز بکش... علیرضا از چی تو خوشش اومد؟ همینه که بهت دست نمی زد دیگه! صورتت پر شده. معلومه که سیاوش از همچین دختری خوشش نمی یاد.
خندیدم و به حالت افقی در آمدم. مارال مشغول بند انداختن شده بود و در همان حال با جدیت گفت:
بسه دیگه! زیادی به علیرضا و سیاوش فکر کردی! آبروی هرچی دختره بردی! باور کن دیگه وقتش شده که به خودت فکر کنی... سیاوش نشد به درک! یه خر دیگه پیدا می شه... به جای این شاهزاده ی سوار به اسب سیاه یه شاهزاده با اسب سفید گیرت می یاد.
با خنده گفتم:
اسب سیاه؟
مارال چشمکی زد و گفت:
سیاه وش! منتها مشکل اینجاست که این یارو خود اسبه ست... شاهزاده هه نیست!
پخ زدم زیر خنده. مارال واقعا باعث شده بود که حالم بهتر بشود... با خودم فکر کردم همان بهتر که توی خانه ی امن هستم و به خانه ی خودمان نرفتم. در غیر این صورت مجبور بودم به جای خندیدن با مارال کنار الهه سبزی پاک کنم.
مارال گفت:
حالا فکرات به کجا رسید؟ هنوزم فکر می کنی کار درستی کردی که علیرضا رو نجات دادی؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
یه کمی پشیمونم. یه کم به حرف های سیاوش فکر کردم... الان تا حدودی پشیمون شدم... به خدا می دونم کارم از لحاظ منطقی کاملا احمقانه بود... ولی چه کار کنم؟ اون لحظه احساساتی شدم.
مارال با خنده گفت:
romangram.com | @romangram_com