#پارلا_پارت_374


شدم نوکر کلفتت دیگه! هر کی ندونه فکر می کنه خیلی بهت سخت گذشته! خوبه علیرضا نذاشته آب توی دلت تکون بخوره.

از خنده منفجر شدم... مارال دیوانه بود... بعد همه ی حرف هایی که برایش زده بودم می گفت آب توی دلم تکان نخورده است. مارال با شیطنت گفت:

حالا زنش شدی یا نشدی؟

خندیدم و گفتم:

خاک تو سرت مارال! می گم نشدم!

مارال سری به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت:

خاک تو سر علیرضا! بی عرضه! این همه مدت تو رو برد هیچ کاری نکرد؟

بی اختیار گفتم:

نه بابا! بنده خدا پسر خوبیه.

یک لحظه دو تایی بهم نگاه کردیم و بعد هر دو از خنده منفجر شدیم. مارال گفت:

آره واقعا پسر خوبیه! خیلی خوبه... یه کم مجرم و خلاف کار و قاتل و مت*ج*ا*و*زه و روانیه... واقعا چی از این بهتر؟

ماارل جدی شد و ادامه داد:

ولی به نظر من چیزی که خیلی تابلو اِ علاقه ی علیرضا به تو اِ. یعنی می تونم بگم عاشق که چه عرض کنم دیوونه ت بود... ای کاش مجرم نبود... ای کاش!

مارال آهی کشید و گفت:

چیه ؟ تو فکری.

شانه بالا انداختم و گفتم:

خیلی چیزها برای فکر کردن دارم.

مارال گفت:

با فکر کردن به سیاوش هیچ چیزی حل نمی شه... حالا که فهمیده تو دوستش داری اگه شعور داشته باشه یه حرکتی از خودش نشون می ده... اگه نه هم اون قدر بیشعوره که ارزش نداره حتی یه ثانیه بهش فکر کنی.

سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم. یادم افتاد که مرتب سعی می کرد به چشم هایم نگاه کند ولی من نگاهم را ازش می گرفتم. برای یک لحظه پشیمان شدم... ای کاش نگاهش می کردم... شاید می خواست بگه منم همین طور...!

romangram.com | @romangram_com