#پارلا_پارت_373
اون نجاتت داد؟ وای پارلا! بگو ماجرا چیه. دارم فوضولی می میرم... .
مارال نگاهی به صورت ناراحت من کرد و گفت:
چی شده؟ تو چت شده؟
با بغض گفتم:
مارال... ثانیه ای نبود که آرزو کنم به این زندگی معمولی و نکبتی برگردم ولی... الان حس بدی دارم... انگار این همون چیزی نبود که می خواستم... راستش و بخوای زندگی من پر از شرایط بده که باید تحملش کنم... دیگه ظرفیت تحمل کردن ندارم... خیلی احمقانه ست ولی حس می کنم تنها چیزی که برای این زندگی یه سر سوزن بهم امید می ده سیاوشه... شاید به خاطر اینکه توی تمام این مدت اونم باهام بود... هر دفعه که سیاوش یه کاری برام می کنه برام عزیزتر می شه ولی بعد که خشک بودن و جدی بودنش رو می بینم حس می کنم که بی خودی پیش خودم همه چیز و شلوغ کردم و اون فقط به وظایفش عمل کرده.... به خودم که فکر می کنم حالم از خودم بهم می خوره... دوست داشتم شجاع و خاص باشم ولی تازه فهمیدم که چه قدر معمولیم... شاید اگه خاص بودم حس سیاوش بهم ترحم و تعهد نبود... این که فکر کنم سیاوش به خاطر تعهد نجاتم داده حالم و بهم می زنه... توقعم ازش رفته بالا چون خیلی بیشتر از قبل دوستش دارم... اون تنها کسیه که پیشش از این که خودم باشم خجالت نمی کشم... پیش اون هم امنیت هست هم هیجان... پیش اون لازم نیست یه عروسک باشم که مجبوره ادعا کنه خونه ش جردنه. راستش فکر می کنم بعد همه ی این چیزهایی که بهم گذشت دیگه نمی تونم با دید قبلی به زندگی نگاه کنم. نمی تونم رفتارهای خانواده م و تحمل کنم. نمی تونم به چیزهایی که قبلا بهشون رضایت داشتم راضی بشم... تنها چیزی که یه ذره بهم امید می داد عوض شدن سیاوش بود ولی الان حس می کنم خیلی احمق بودم که فکر می کردم سیاوش ممکنه ازم خوشش بیاد... تا این فکر به ذهنم می رسه یهو علیرضا می یاد توی مغزم... از یه طرف یاد خودخواهی هایش می افتم و آرزوی مرگش و می کنم از یه طرف یاد زمانی می افتم که به خاطر من چاقو خورد و دعا می کنم که طاقت بیاره... دارم از تضاد دیوونه می شم... حالا بعد گذروندن اون همه هیجان و درگیر شدن با این احساسات بهم می گن که باید توی این خونه بمونم... حس می کنم هیچ چیزی تموم نشده... فرخ هنوزم می خواد که من و بکشه... همه چیز ادامه داره ولی من دیگه این وسط نقش بازی نمی کنم... شدم یه شاهد... همه چیز سخت تر شده مارال... .
مارال با تعجب گفت:
ماجرا چیه پارلا؟ من یه کلمه از حرفات رو هم نفهمیدم.
نفس عمیقی کشیدم و همه چیز را برایش گفتم... دومین بار بود که داشتم این ماجرا را تعریف می کردم. برای بازپرس بیشتر از جزئیات گفته بودم و چیزی از احساسات نگفته بودم. برای مارال بیشتر از احساساتم می گفتم. مارال همیشه شنونده ی خوبی بود. مثل خودم فکر می کرد و خوب گوش می کرد. خوش شانسی ام در این بود که می توانستم ماجرای کلک زدن به سیاوش برای کمک کردن به علیرضا را برای او تعریف کنم. بعد از گفتن این موضوع احساس کردم که سبک شده ام.
مارال تا چند دقیقه نتوانست هیچ حرفی بزند. تعجب کرده بود. انتظار نداشت همچین چیزهایی بشنود. نگاه ترحم آمیزش به زخم روی صورتم حالم را بد می کرد. مارال آهی کشید و گفت:
تو که فکر نمی کنی سیاوش عاشقته!
پوزخندی زدم و گفتم:
نه! ... مطمئنم که نیست... ولی نمی دونم حسش بهم چیه... همین داره دیوونه م می کنه.
مارال گفت:
می دونی... کارهای زیادی برات کرده ولی... منم نمی دونم... سیاوش مثل بقیه ی پسرها نیست که بشه کارهایش رو به حساب عشق و علاقه گذاشت... علیرضا رو بگو! ببین از کجا سر در اوردی... یعنی ساقی چی شده؟ وای خدا! توی یه مدت کوتاه چی ها که بهت نگذشته... الهی این علیرضا بمیره... تو چطوری تونستی جونش و نجات بدی وقتی اون تو رو انداخته بود جلوی سعید؟
سر تکان دادم و گفتم:
می گم وقتی فهمید که سعید چی کار کرده زد طرف و کشت... دیوونه تر از همیشه شده بود. من بیشتر از همه باید شاکی باشم به خاطر این که من و با سعید تنها گذاشت ولی واقعا می گم! نمی خواست این اتفاق بیفته. نمی خوام تبرعه ش کنم... می دونم آدمیه که لیاقت زنده موندن و نداره ولی... از یه طرف هم... .
یاد حرف سیاوش افتادم که گفته بود:
اگر می بینی ناراحتم به خاطر اینه که فکر می کردم نمی لغزی... .
آهی کشیدم... حق با او بود. من آخرین لحظه لغزیدم. مثل دخترهای دیگر نبودم که تا یک نفر پیدا می شد که عاشقم بشود تحت تاثیر قرار بگیرم ولی آخرین لحظه... توی مهم ترین زمان... مثل هر دختر دیگری شدم. کم کم داشتم به این موضوع فکر می کردم که چه قدر احمقانه و احساسی عمل کرده بودم.
روی تخت دراز کشیدم و سینی را روی زمین گذاشتم. مارال گفت:
romangram.com | @romangram_com