#پارلا_پارت_372


ولی چه طور ممکنه؟ من که سریع به پلیس خبر دادم!

سر تکان دادم و گفتم:

می دونم... آدمای فرخ یه مشت حیوون کثیف بودن ولی ظاهرا کارشون روی یه برنامه ی حساب شده بود.

مارال با تعجب پرسید:

فرخ؟ فرخ کیه؟

سر تکان دادم و آهسته گفتم:

طولانیه... .

سکوتی بینمان برقرار شد. مارال وقتی دید من قصد ندارم حرف بزنم و می خواهم غذا بخورم آهی کشید و گفت:

چیز خاصی برای گفتن ندارم. اون روز وقتی شروع کردیم به فرار کردن از هم جدا شدیم و چند نفر افتادن دنبال تو و چند نفر افتادن دنبال من. منم دویدم سمت پایین خیابون و خدا رو شکر یه راننده تاکسی من و دید که دارم از دست دو تا مرد فرار می کنم. ماشین و نگه داشت و من و سوار کرد. گازش رو گرفت و م*س*تقیم رفتیم سمت کلانتری... لطفا نپرس که چرا منتظرت نموندم... اون قدر هول کرده بودم که اسم خودمم یادم رفته بود... یعنی باید گریه های عصبیم رو می دیدی... تازه به کلانتری که رسیدیم فهمیدم که تو رو فراموش کردم... به خدا خیلی عذاب وجدان گرفتم ولی راه برگشت نداشتم. سریع قضیه رو به پلیس گفتم و اونا هم یه تیم فرستادن اون طرف ولی... خیلی دیر شده بود. خونه خالی شده بود. من یه ساعتی توی کلانتری علاف شدم و به ده نفر جواب پس دادم تا این که سر و کله ی سیاوش و یه نفر به اسم سرهنگ یوسفی پیدا شد.

مارال با شیطنت خندید و گفت:

باید سیاوش و می دیدی... خیلی ساکت بود ولی رنگش پریده بود... در عین حال عصبانی هم بود. کارد می زدی خونش در نمی اومد... اگه دستش بهت می رسید می کشتت... یادته که! گفته بود از خونه خارج نشی... این قدر من و دعوا کرد که نگو! هی می گفت مگه من به پارلا نگفتم از خونه خارج نشه؟ من بدبختم که گریه م بند نمی اومد هی می گفتم آخه به من چه؟ اون قدر ترسیده بودم نمی تونستم درست و حسابی حرف بزنم. وقتی ماجرا رو تعریف کردم سرهنگ به چند جا زنگ زد و با چند نفر هماهنگ کرد. من و فرستادن اینجا که مثلا جام امن باش... لامصب اینجا عین زندان می مونه... باور کن! خوب شد تو اومدی... به خدا داشتم از تنهایی دق مرگ می شدم... دیگه نفهمیدم بقیه ی ماجرا چی شد... آهان! آخ! قسمت اصلی ماجرا رو یادم رفت... سیاوش اومد اینجا.

دست از غذا خوردن کشیده بودم و با کنجکاوی به مارال نگاه کردم. مارال ادامه داد:

خلاصه اومد و هرچی جزئیات و کلیات از رابطه ی تو و ساقی با علیرضا می دونستم از زیر زبونم بیرون کشید... یه چیزهایی هم در مورد خودت و زندگیت پرسید. ببخشید ولی مجبور شدم جواب بهش بدم... فکر می کردم این چیزهایی که می گم شاید به پیدا شدنت کمک کنه. بعد از اونم دیگه سیاوش و ندیدم... ولی خدایی با این که هنوزم از پلیس ها خوشم نمی یاد بهت می گم که این سیاوش یه چیز دیگه ست.

خنده ام گرفت. مارال باز داشت شروع می کرد. او گفت:

اصلا مشخص بود یه جور خاصی به این پرونده تعهد داره.

با شنیدن کلمه ی تعهد اخم هایم توی هم رفت و خنده ام را خوردم. مارال فهمید و گفت:

چیه؟ چرا اخم کردی؟

پوزخندی زدم و گفتم:

علیرضا هم معتقد بود که کارهای سیاوش به خاطر تعهدشه... نه به خاطر علاقه... اون من و وارد این جریان کرده بود پس به خاطر تعهدی که به اینکار داشت اومد تا نجاتم بده.

مارال با تعجب گفت:

romangram.com | @romangram_com