#پارلا_پارت_371


من گفتم:

تو رو خدا!

مارال گفت:

خیلی خب! املت درست کرده بودم. صبر کن برایت بیارم.

با خوشحالی روی تخت دراز کشیدم و منتظر شدم تا مارال بیاید. با دیدن مارال حس خوبی بهم دست داده بود. حس می کردم کنار مارال می توانم همان آدم سابق باشم. هر وقت پیش او بودم احساس می کردم موجی از انرژی ناتمامش من را هم می گیرد. او هیچ فرقی نکرده بود. موهایش را آفریقایی بافته بود و ناخن هایش را لاک جیغ صورتی زده بود. آرایش ملایمی داشت و به خاطر رفت و آمد پلیس ها به داخل خانه مانتو به تن داشت و یک شال صورتی هم سرش کرده بود.

یک ربع بعد مارال یک سینی جلویم گذاشت و گفت:

کوفت کن! زود باش... من منتظرم.

من سریع برای خودم لقمه ای گرفتم و گفتم:

اول تو تعریف کن!

مارال دستش را در هوا تکان داد و گفت:

قسمت هایی که مربوط به منه هیجان انگیز نیست.

پوزخندی زدم و گفتم:

تیکه هایی که مربوط به منه خیلی وحشتناک تر و چندش آورتر از اون چیزیه که فکرش رو می کنی. اگه شروع کنم به حرف زدن هم اشتهام کور می شه هم تو حالت بد می شه.

مارال اخم کرد و گفت:

یعنی می خوای بگی که موفق شدن از تهران بیرون ببرنت؟

دوباره پوزخند زدم و گفتم:

تهران؟... تا لب مرز رفتیم.

مارال با ناباوری گفت:

نه بابا! دروغ می گی!

یک لقمه ی بزرگ توی دهانم چپاندم و نیمه جویده قورت دادم... امیدوار بودم که آن لقمه بغضم را هم با خودش پایین ببرد. مارال که شکه شده بود گفت:

romangram.com | @romangram_com