#پارلا_پارت_370


دوباره خندیدم. از همه خداحافظی کردم... به محض این که از خانه خارج شدم لبخند روی لبم خشکید... دوباره نگرانی ها و ترس هایم به مغزم هجوم آورد. توی ماشینی نشستم که سیاوش هم بود. او مرتب به سمتم برمی گشت و نگاهم می کرد. شاید می خواست با نگاهش چیزی بهم بگوید ولی من اهمیتی نمی دادم. اصرار عجیبی داشتم که در آن لحظه بهش اهمیت ندهم... انتظار داشتم بعد از این که از علیرضا شنید که من عاشقش هستم تغییری توی رفتارش بدهد ولی همچنان خشک و انعطاف ناپذیر بود. هرچه قدر بیشتر فکر می کردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که حرف هایی که زدم نهایت بی انصافیم را نشان می داد ولی در دل گفتم:

کجای دنیا خراب می شه؟ بذار منم یه بار توی زندگیم بی انصاف باشم... باشه تا این یارو آدم بشه!



به خانه ی امن رسیدم. سیاوش هنوز سعی می کرد با من ارتباط چشمی برقرار کند ولی من نگاهش نمی کردم. حتی باهاش خداحافظی هم نکردم. من دلخور شده بودم. حالم خیلی بد بود... خیلی چیزها در دلم تلنبار شده بود. فقط دوست داشتم زودتر مارال را ببینم و باهاش صحبت کنم.

خانه ی امن یک خانه ی کوچک خارج شهر بود که در نگاه اول شبیه خانه ای ویلایی به نظر می رسید. هر چند که با نگاهی دقیق تر می شد تفاوت هایی را در آن تشخیص داد. خانه پنجره های خیلی کمی داشت و پنجره ها با حفاظ هایی پیشرفته تر از آن چه در حالت عادی وجود داشت پوشیده شده بود. دو نفر مامور پلیس در لباس های شخصی جلو آمدند و با مامورهایی که من را آورده بودند صحبت کردند. وسایل من را بردند و من را به داخل خانه هدایت کردند. حیاط خانه کوچک بود و گل و گیاه خاصی توی باغچه ی کوچکش وجود نداشت.

وارد ویلا شدم. کف خانه سنگ بود و وسایل خاص و چشم گیری نداشت. یک شومینه ی بزرگ داشت که روشن بود و خانه را گرم می کرد. رو به روی شومینه یک صندلی راک بود. توی هال یک دست فرش ماشینی و یک دست میز و صندلی قهوه ای سوخته بود. پذیرایی خانه پر از ابزار و وسیله های عجیب و غریب بود که احتمالا مربوط به کار پلیس ها می شد. آشپزخانه اپن بود و کنار آن راهرویی وجود داشت که به اتاق ها می رسید. توی خانه دو پلیس زن حضور داشتند که یکی از آنها موبایلم را ازم تحویل گرفت و به دم و دستگاهشان وصل کرد. بیرون خانه سه پلیس مرد بودند که از بیرون مراقب خانه بودند.

من ساکم را برداشتم و به سمت اتاق ها رفتم. در اولین اتاق را باز کردم و داخل شدم. یک تخت یک نفره توی اتاق بود که روتختی گلبهی داشت. یک میز مطالعه و یک قالی با پرزهای بلند از وسایل اتاق بودند. من سریع کیف و ساکم را روی زمین انداختم و به سمت اتاق های دیگر رفتم تا مارال را پیدا کنم. توی راهرو با مارال که تازه داشت از دستشویی بیرون می آمد رو به رو شدم. او با دیدن من یک لحظه خشک شد. بعد همزمان جیغ زدیم و یکدیگر را محکم در آغوش کشیدیم. جیغ های گوش خراش مارال همچنان ادامه داشت. گوشم داشت کر می شد. با این حال می خندیدم... از دیدن دوباره ی مارال هیجان زده شده بودم. بالاخره مارال من را ول کرد و گفت:

تو کی اومدی؟ از تهران خارج شدی؟ چه جوری پیدایت کردن؟

مارال یک دفعه ساکت شد. با تعجب نگاهم کرد و بعد وحشت زده گفت:

صورت و گردنت چرا کبوده؟ چرا این قدر لاغر شدی؟ وای تو رو خدا بگو چی شده؟ دارم می میرم از نگرانی.

دستش را گرفتم و او را توی اتاقم کشاندم و گفتم:

بیا اینجا تا برایت همه چیز و بگم.

هر دو روی تخت نشستیم. من گفتم:

این جا چیزی هم برای خوردن پیدا می شه؟ من دارم می میرم از گرسنگی.

مارال با مشت به بازویم زد و گفت:

تعریف کن! بعد بهت شام می دم.

ناله کردم و گفتم:

نه... الان... دارم می میرم... نمی دونی چند شب گرسنگی کشیدم.

مارال چشم غره ای بهم رفت و گفت:

اَه! تا هیجان دارم باید تعریف کنی.

romangram.com | @romangram_com