#پارلا_پارت_369


به سمت خانواده ام رفتم. راحله لبخندی شیطنت آمیز برلب داشت. الهه اخم کرده بود و مادرم با سوء ظن من و سیاوش را نگاه می کرد. در دل گفتم:

یعنی بعد از رفتن من پدر سیاوش و در می یاره... مجبورش می کنه ثانیه به ثانیه ی اتفاقات توی اتاق رو مرور کنه. خدا رو شکر که من دارم می رم... خدا کنه تا زمان برگشتنم این چیزها یادش رفته باشه.

آهی کشیدم و به سمت مادرم رفتم. او را در آغوش گرفتم. خوشبختانه مادرم از فکر اسم پارلا و دقیق شدن روی سیاوش بیرون آمده بود. پشتم را نوازش کرد و گفت:

برو مادر... مراقب خودت باش. ما که هنوز نمی دونیم ماجرا دقیقا چیه... هرچی هست ان شاءا... ختم به خیر بشه.

از آغوشش بیرون آمدم. او دستی به کبودی های صورتم کشید. دستش را گرفتم و ب*و*سیدم و آهسته گفتم:

چیزی نیست... .

مادرم اشکش را با لبه ی روسریش پاک کرد. الهه را در آغوش کشیدم و او در گوشم گفت:

مراقب خودت باش... امیدوارم هرچه زودتر ببینمت.

عذاب وجدان گرفتم و گفتم:

ببخشید... می دونم... می دونم قرار بود با پیمان... .

حرفم را نصفه گذاشتم. از آغوشش بیرون آمدم. الهه خندید و گفت:

بعد از این که برگشتی می یان. عجله ای نیست... خودت و ناراحت نکن.

لبخند کمرنگی بهش زدم. راحله خودش به سمتم آمد و ب*غ*لم کرد. او را محکم تر از الهه در آغوش فشردم. راحله خندید و آهسته گفت:

فیلم نیا... من که می دونم از خداته با سیاوش بری.

خنده ام گرفت و گفتم:

شلوغش نکن! از این خبرها نیست.

راحله آهسته خندید و گفت:

پنج دقیقه دم در ایستاده بود و زل زده بهت. کارد می زدی خون مامان در نمی اومد.

خندیدم. احتمالا آن موقعی که داشتم آهنگ گوش می دادم را می گفت. از راحله فاصله گرفتم. او چشمکی بهم زد و گفت:

خوش بگذره.

romangram.com | @romangram_com