#پارلا_پارت_368
من دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:
من می دونم که کار علیرضا درست نبود... می دونم که مجرمه... می دونم و شاید حقم بدم که این آدم باید اعدام بشه ولی ... سیاوش تو دنبال دلیل برای کار من می گردی؟ کار من دلیل نداره. کار من یه عکس العمل احساسی بوده... اون جونم و نجات داد و بجاش داشت جون خودش و می داد. تا توی موقعیت من نباشی درک نمی کنی... اینجا نشستن و قضاوت کردن آسونه... ولی من هر عیبی که داشته باشم این طوری بار نیومدم که بتونم سنگ باشم... تو از من می خوای که مثل خانوم های همکارت باشم؟ نمی تونم... من یه آدم معمولیم... مثل خیلی از دخترهای معمولی دیگه شاید ادعا بکنم که می تونم جلوی احساسم و بگیرم ولی نمی تونم نسبت به کسی که عاشقم شده و بهم ابراز علاقه کرده کاملا بی تفاوت باشم... نمی تونم... اون لحظه هم فقط صحنه ی چاقو خوردن علیرضا جلوی چشمم بود. می دونم... می دونم که کارم اشتباه بود... می دونم منطقی نبود... من اون لحظه... توی اون جو نمی تونستم به شهرزاد فکر کنم... نمی تونستم علیرضا رو بذارم جای سعید... من فقط برای تصمیم گیری یه ثانیه وقت داشتم... الان می تونم به شهرزاد فکر کنم... الان می بینم که تصمیمم اشتباه بوده ولی اون لحظه جونم توی خطر بود... هل کرده بودم... ترسیده بودم و فقط همون لحظه ای رو می دیدم و درک می کردم که علیرضا ازم حمایت کرد... ببخشید... من و ببخش... ببخش که شجاع نیستم... ببخش که یه قهرمان نیستم... ببخش که فوق العاده نیستم ولی من همینم که هستم... .
نفس عمیقی کشیدم و با ناراحتی سرم را پایین انداختم. سکوت آزاردهنده ای بین من و سیاوش برقرار شد. نفس های صدادار من تنها چیزی بود که این سکوت را می شکاند. عاقبت سیاوش به حرف آمد و با لحنی ملایمی گفت:
من از تو انتظار ندارم که بتونی مثل یه حرفه ای عمل کنی... ولی من انتظار داشتم که خودت باشی و مثل همونی که ازت انتظار داشتم رفتار کنی... وقتی تو رو برای این ماموریت انتخاب کردم... یه دختر معمولی رو... می دونستم یه جای کار می لنگه... علیرضا آدمی بود که بی پرده از احساساتش حرف می زد و اونو وسط می ریخت... به علاوه آدمی بود که می تونست نقش یه عاشق پیشه رو هم خوب بازی کنه. می ترسیدم این دختر معمولی تحت تاثیر علیرضا قرار بگیره... چیزی که در مورد تو برایم جالب بود این بود که تو تحت تاثیر قرار نگرفتی... تو اهمیتی به این احساساتش نمی دادی... شاید نشه گفت که آدم منطقی هستی ولی از همون مقدار عقل و منطقت توی این زمینه به جا استفاده می کردی... می دونم... می فهمم که اون لحظه از روی عقل تصمیم نگرفتی... می دونم اگه توی یه شرایط بهتر بودی و ریلکس بودی تصمیم دیگه ای می گرفتی... منم انتظار ندارم که تو بتونی نقش یه آدم استثنایی رو بازی کنی... اگر می بینی ناراحتم به خاطر اینه که فکر می کردم نمی لغزی... هرچند که تو توی آخرین مرحله لغزیدی... بی انصافی نمی کنم... فکر می کنم مقاومتت تا همین جا هم جای تحسین داره... .
احساس کردم که بالاخره متوجه دلایل من شده است. هر چند که دلیل این که اخم هایش دوباره توی هم رفته بود را درک نمی کردم... انگار از شنیدن دلایل مضحکم ناراحت شده بود. کمی این پا و آن پا کردم و بعد گفتم:
می خوای به پلیس بگی؟
سیاوش سری تکان داد و آهسته گفت:
اگه می خواستم بگم تا حالا گفته بودم.
نفس راحتی کشیدم. به سمت وسایلم رفت و گفت:
تو برو خداحافظی کن... من وسایلت رو می یارم. راستی! موبایلت رو وردار... ولی تحویل نیروهایی که توی خونه امن هستن بده.
خواستم بپرسم برای چی ولی اهمیتی ندادم. آهسته به سمت در رفتم که گفت:
تویی که از احساس و عقل و منطق و اینا صحبت می کنی یه کمی هم اینا رو در مورد من به کار ببر... خودت قضاوت کن... به مامور پلیسی فکر کن که مصالح کشورش رو به خاطر یه احساس آنی و لحظه ای باید ندیده بگیره... وقت کردی به منم فکر کن.
چشم غره ای بهم رفت و نگاهش را ازم گرفت. خواست در اتاق را باز کند که دستم را روی دستگیره گذاشتم. دندان هایم را روی هم فشار دادم و گفتم:
تا دو دقیقه ی پیش داشتی از انصاف حرف می زدی... چی شد؟ چرا داری بی انصافی می کنی؟ من اگه به تو فکر می کردم یه روز بعد از فرار کردنم به خاطر تو برنمی گشتم... شانس فرار کردن خودم و با خراب کردن ردیاب از بین نمی بردم... تو فکر می کنی برای من آسون بود که خودم و تسلیم علیرضا کنم؟ اگه به تو فکر نمی کردم مجبور نمی شدم راهی کوهستان بشم... پلیس بودن خیلی خوبه... تو هم توی کارت عالی هستی آقای وفادار به مصالح کشورت... ولی قبل پلیس بودن باید آدم باشی... .
سیاوش که از تعجب چشم هایش چهار تا شده بود گفت:
چی داری می گی؟
واقعا من داشتم چی می گفتم؟ قاطی کرده بودم... انگار می خواستم تمام نگرانی ها، ترس ها و نارحتی هایی که داشتم و تصور می کردم با رسیدن به تهران از بین می رود را سر کسی خالی کنم... نمی توانستم ببینم که او به خاطر من دارد خلاف وظیفه اش عمل می کند... فقط جمله ی آخرش برای من گران تمام شده بود... من که همیشه کم تحمل بودم و آن یک ذره تحملم را هم جایی بین کوه ها و نزدیک مرز جا گذاشته بودم.
خیلی سعی کردم جلوی خودم را بگیرم ولی نتوانستم... سعی کردم صدایم را در گلو خفه کنم ولی بی فایده بود... قبل از این که بتوانم جلوی زبانم را بگیرم گفتم:
تو که توی گاراژ شنیدی که علیرضا چی گفت؟ نشنیدی؟ داشتی شاخ در می اوردی... اگه یه کم آدم بودی و انصاف داشتی بعد شنیدن اون حرف نمی گفتی که بهت فکر نمی کنم.
سیاوش خواست چیزی بگوید که در را باز کردم و از اتاق خارج شدم. اشک توی چشم هایم حلقه زده بود. او حرف بدی نزده بود ولی من صبر و حوصله ام را از دست داده بودم. به اندازه ی تمام ظرفیت و تحملی که داشتم زجر کشیده بودم... دیگر جا نداشتم... فقط منتظر اشاره ای بودم تا منفجر بشوم.
romangram.com | @romangram_com