#پارلا_پارت_363
مادرم اخم کرد و گفت:
پارلا؟
چپ چپ بهم نگاه کرد. از این اسم متنفر بود. سیاوش ابرو بالا انداخت. احتمالا فکر کرده بود جمیله اسم شناسنامه ای من است و خانواده ام من را پارلا صدا می کنند. مادرم خواست چیزی بگوید که راحله آهسته گفت:
بی خیال مامان!
الهه سری به نشانه ی تاسف تکان داد. پوفی کردم. دوباره همه چیز شروع شده بود. خوشبختانه مادرم چیزی نگفت. احتمالا تحت تاثیر جذبه ی سیاوش قرار گرفته بود.
من بحث را سریع عوض کردم و آهسته گفتم:
دلم می خواد ساقی رو ببینم. وضعیتش چطوره؟
سیاوش گفت:
من اطلاعی ندارم... فعلا امکانش نیست که ببینیش... اگه خبری ازش گرفتم بهت می گم... .
با ناراحتی سرم را پایین انداختم. تقه ای به در خورد و یک سرباز وارد اتاق شد. سیاوش به سمت او رفت. با هم صحبت کردند و بعد از یک دقیقه سیاوش به من اشاره کرد که بلند شوم. وقت رفتن بود. من و خانواده ام به سمت خانه رفتیم. خوشبختانه سیاوش هم باید با ما آمد. توی یک ماشین نبودیم ولی همین که می دانستم توی ماشین جلویی است برایم کافی بود. با این که خانواده ام آن طوری که انتظارش را داشتم ازم استقبال نکرده بودند ولی با فکر کردن به این که دوباره باید ازشان دور بشوم دلم می گرفت. حتی مهلت پیدا نکرده بودم که به چیزی فکر کنم و دو کلمه حرف بزنم. باید سریعا منتقل می شدم. در دل به فرخ ناسزا می گفتم. حدس می زدم با فهمیدن این موضوع که علیرضا قصد ندارد پیش او برود بیشتر تمایل پیدا کند که من را از صحنه ی روزگار حذف کند. خوشحال بودم که سرهنگ هنوز به دنبال پیدا کردن او بود. می دانستم که چون از ماموریت کنار رفته ام دیگر شانسی برای فهمیدن جزئیات ندارم. گوش به زنگ بودم تا خبر دستگیری فرخ را بشنوم و یک نفس راحت بکشم.
به خانه رسیدیم. با دیدن محله یمان ذوق کردم. دلم برای آن کوچه ی باریک با درخت های بلند و جوی آب وسط خیابان تنگ شده بودم... حتی دلم برای قصابی توی کوچه و زنبور و مگس های دور و بر مغازه تنگ شده بود... بدون توجه به نگاه متعجب در و همسایه جست و خیزکنان به سمت خانه رفتم. الهه در را با کلید باز کرد و من توی حیاط کوچکمان پریدم. با دیدن در زیرزمین و تخت توی حیاط لبخندی زدم. برای یک لحظه تمام ترس ها و نگرانی هایم را فراموش کردم.
همه وارد حیاط شدند ولی سیاوش و دو مامور دیگری که با ما آمده بودند پشت در خانه منتظر ماندند. مادرم با سر به سیاوش اشاره کرد. متوجه منظورش شدم. آن سه نفر به سمت خانه رفتند و من به سمت در حیاط رفتم. سیاوش منتظر نگاهم می کرد. کمی این پا آن پا کردم و بعد گفتم:
نمی یای تو؟
اَه! این خجالت کشیدن از کجا پیدایش شده بود؟ من که هیچ وقت خجالتی نبودم. سیاوش آهسته گفت:
اگه دعوتم کنی!
لبخند زدم و از جلوی در کنار رفتم. دو مامور دیگر دم در ایستادند. به سیاوش اشاره کردم که داخل بشود. هر دو هم زمان به در و دیوار خانه نگاه کردیم... او برای اولین بار و من برای هزارمین بار... او با کنجکاوی و من با عشق!
من به عکس های تو قاب نگاه می کردم و لبخند می زدم ولی او نگاهش را از عکس ها گرفت. مادرم او را زیر ذره بین گذاشته بود. با دقت به حرکات او نگاه می کرد. نمی دانم دلیلش چی بود... این که او من را پارلا صدا کرده بود؟ من را (( تو )) خطاب می کرد نه (( شما ))؟ یا این که جوان بود و توی یک ماموریت با من همراه شده بود؟ یا چیز دیگر؟... .
من لبخند تلخی به بساط سبزی زدم که مثل همیشه کنار میز ناهارخوری پهن شده بود... دلم گرفت... .
سیاوش نگاهش را از خانه گرفت و به من گفت:
فقط لباس با خودت بیار... چیز دیگه ای لازم نمی شه.
romangram.com | @romangram_com