#پارلا_پارت_362
سیاوش گفت:
نه! فقط تو... .
با ناراحتی گفتم:
تا کی؟... چرا؟... تنهایی؟
سیاوش شانه بالا انداخت و گفت:
تا کی رو الان نمی تونم بگم... تا هر وقت که احساس کنیم مشکلی نداره که به زندگی معمولی برگردی... .
آهی کشیدم و سرم را پایین انداختم. برگشتن به تهران برایم آرامش آورده بود ولی ظاهرا این چیزی نبود که می خواستم. انتظار زندگی دیگری را داشتم. دعا می کردم زودتر فرخ را بگیرند. فرخ شانس زندگی عادی را از من گرفته بود. با ناراحتی به سیاوش نگاه کردم. سیاوش ادامه داد:
تنها نیستی... یه دوست خوب اونجا منتظرته.
با هیجان پرسیدم:
کی؟
نیازی به فکر کردن نبود. خودم جواب خودم را دادم:
مارال!
خندیدم. سیاوش سر تکان داد و گفت:
بله... هرچند به نظر من خطری دیگه تهدیدش نمی کنه ولی سرهنگ معتقده این طوری بهتره. از دیدنت خوشحال می شه. این چند وقت کاملا تنها بوده... می تونی بری خونه... وسایلی که لازم داری رو جمع کن تا منتقلت کنیم.
مادرم اخم کرد و گفت:
مگه مارال هم از این ماجرا خبر داشته؟
من با سر جواب مثبت دادم و گفتم:
آره... .
مادرم که گیج شده بود به سیاوش نگاه کرد. سیاوش لبخند کمرنگی تحویل مادرم داد و گفت:
باور کنید که الان وقت زیادی برای توضیح دادن همه چیز نداریم. بعد از این که پارلا رو منتقل کردیم همه ی توضیحات داده می شه.
romangram.com | @romangram_com