#پارلا_پارت_361
باید... در مورد... در مورد عماد بهشون چی بگم؟ می ترسم... می ترسم کشته باشمش... و در مورد علیرضا... چی کار باید بکنم؟... .
سیاوش به سمت میزش رفت. به سمتم برگشت. نگاه نگرانی به صورتم کرد و گفت:
باور کن توی این لحظه هیچ چیزی رو بیشتر از این نمی خوام که ای کاش تو استعداد بهتری توی دروغ گفتن داشتی.
نج دقیقه ی بعد توی اتاق بازجویی بودم. قلبم محکم در سینه می زد. می ترسیدم... آن ها به چشم یک متهم به من نگاه نمی کردند ولی اگر ازم جزئیات می خواستند باید چی کار می کردم؟ مطمئن بودم که تو دردسر افتاده ام... آن هم دردسری بزرگ... اگر می گفتم که با سوزن سرنگ توی گردن عماد زده ام، آیا فکر می کردند که من او را کشته ام؟... مسلما اگر می گفتم به سیاوش آدرس اشتباه داده ام من را به عنوان همدست علیرضا محاکمه می کردند... اگر می گفتم همه چیز عوض می شد... آن وقت دیگر یک قربانی نبودم... آن وقت خودم هم مجرم شناخته می شدم... با بدبختی به آخرین تصویری که از عماد توی ذهنم داشتم چنگ زدم. او بعد از این که با سرنگ توی گردنش زده بودم سعی کرده بود فرمان را بچرخاند. برای هزارمین بار سعی کردم با همین فکر خودم را تبرعه کنم. به فکرم رسید که اصلا در مورد کاری که با عماد کردم حرفی نزنم ولی مگر می شد؟ احتمالا پلیس جسد او را پیدا کرده بود و او را کالبدشکافی کرده بودند. صد در صد متوجه شده بودند که کسی از پشت با سرنگ توی گردن عماد زده است. بهتر بود که دروغ نمی گفتم... شاید به خاطر این که این عملم دفاع از خودم بود مجرم شناخته نمی شدم... کمی دلم آرام گرفت ولی سیاوش چی؟ دلایلم برای حفظ جان علیرضا به درد خودم می خورد. چی باید می گفتم؟ می گفتم می خواستم جان او را نجات بدهم چون او دوستم داشت؟ چون جانم را نجات داده بود و من تحت تاثیر قرار گرفته بودم؟ چون با وجود این که به سه نفر ت*ج*ا*و*ز کرده بود، من و ساقی را دزدیده بود و دستور کشتن سیاوش را داده بود، من نمی توانستم از او متنفر باشم؟ خودم هم نمی دانستم چرا علیرضا برایم مهم شده بود. جایگاه سیاوش توی قلبم تغییری نکرده بود ولی احساس علیرضا بهم آن قدر قوی بود که نمی توانستم بهش بی تفاوت باشم.
بازپرس رو به رویم نشست. شروع به صحبت کردن که کرد نفس راحتی کشیدم. مهربان به نظر می رسید. احتمالا به ذهنش هم خطور نمی کردم که من باعث فرار کردن علیرضا شده باشم. توی ذهنم به دنبال جزئیاتی دروغین می گشتم که به جای داستان اصلی تحویل بدهم. تصمیم گرفتم بگویم که علیرضا بین راه سمت راست و چپ شک داشت و نمی دانست باید به کدام طرف برود... راه سمت راست را انتخاب کرد ولی به جای عزت با خشایار رو به رو شد. او و خشایار با هم درگیر شدند و من به دستور علیرضا فرار کردم و به سمت صدای آژیر ماشین های پلیس رفتم ولی توی تاریکی و سرما نتوانستم راه درست را پیدا کنم. از طرفی قرار بود که تیم خشایار هم پشت ما بیایند و من می ترسیدم که توی راه گیر آن ها بیفتم. پس راه را برگشتم... چون از سرنوشت علیرضا و خشایار خبری نداشتم و می ترسیدم که خشایار علیرضا را کشته باشد وارد راه باریک شدم تا سر و گوشی آب بدهم ولی کسی را آن جا ندیدم. برای همین برگشتم و پشت آن تخته سنگ ها منتظر پلیس ماندم که سیاوش من را پیدا کرد. من هم احتمال دادم که علیرضا در نبود من برگشته باشد و از سمت چپ رفته باشد برای همین آن آدرس را به سیاوش دادم... .
بهانه ای بهتر از این به ذهنم نمی رسید. خوشبختانه با بازپرس احساس راحتی می کردم و اضطراب نداشتم. هرچند که نگران بودم که دوباره دروغم رو شود.
بازپرس از خیلی چیزها پرسید و من از اول همه چیز را برایش گفتم... از آشنایی ام با علیرضا... خ*ی*ا«ن*تی که به ساقی کردم... حرف های سیاوش و نقشه اش... نقشه ی مارال... آشنایی با سعید... ملاقات شبانه ام با سیاوش، البته با دخل و تصرف!، ... کلکی که علیرضا برای بیرون کشیدن من از خانه زد... اتاق نزدیک راه آهن که مدتی در آن بودیم ... مریضی ام و سرنگی که از کیف دکتر برداشتم... تقیب و گریزمان و سرنگی که توی گردن عماد زدم... تاکید کردم که عماد بعد از حمله ی من سعی کرد فرمان را بچرخاند... تعقیب و گریز بعدیمان که در ماشین سعید رخ داد... پرت شدن توی دره و دیدن علیرضا... دیدن سیاوش و نقشه اش برای فراری دادن من... نحوه ی فرار کردنمان... دیدن سرهنگ و دلایل برگشتنم... بهانه ای که برای علیرضا آوردم و او باور نکرد... فرارمان به منطقه ی ییلاقی... شکنجه های سعید و خشایار... کاری که سیاوش برای نجات دادن من کرد... مردن سعید... عوض شدن نظر علیرضا و طرح همکاری با عزت... از کار انداختن ردیاب و دستور قتل سیاوش... فرارمان به سمت کوهستان... از همه و همه صحبت کردم. در آخر با صدایی که به خاطر صحبت کردن زیاد گرفته بود دروغی که در ذهنم ساخته بودم را هم تحویل بازپرس دادم. همان طور که انتظار داشتم بازپرس در مورد عماد خیلی دقیق شد و جزئیات زیادی ازم خواست و من هم راستش را گفتم. بازپرس بیشتر روی مکالمه های بین علیرضا با سعید و خشایار دقیق شده بود. می خواست بیشترین اطلاعات را از شنیده های من بگیرد. من هم هرچیزی که می دانستم را گفتم. در دل به خودم اعتراف کردم که اگر علیرضا می خواست پیش فرخ برود به همین راحتی جزئیات را در اختیار بازپرس قرار نمی دادم. هر چه قدر که دلم می خواست دست پلیس به فرخ برسد همان قدر دلم نمی خواست که علیرضا گیر بیفتد. در آخر بازپرس سوالات زیادی در مورد کوهستان ازم پرسید. کم کم داشتم مضطرب می شدم... سعی می کردم خستگی و ضعف را بهانه کنم و زیاد توضیح ندهم. حرف نزدن سیاوش به نفعم شده بود و بازپرس ظاهرا متوجه نشد که من دارم تا حدودی دروغ می گویم! نمی دانستم سیاوش تا کی می خواست سکوت کند... امیدوار بودم یک بار دیگر هم به من لطف کند و چیزی نگوید. دروغی که به بازپرس گفته بودم قوی به نظر می رسید. دقت کرده بودم خودم را در موقعیت هایی توصیف کنم که واقعا ازشان گذشته بودم. مرتب روی کلماتی مثل ترسیدن، سرگیجه و سیاهی رفتن چشم تاکید می کردم که نشان بدهم گیج و وحشت زده بودم و به جزئیات طرح دقیق نشده ام. بیهوش شدنم هم این موضوع را تقویت می کرد. از طرفی او فکر می کرد که من به نوعی قهرمان هستم که حاضر شده ام برای دادن ردیاب به سیاوش پیش کسی برگردم که من را دزدیده بود. نمی دانستم دروغم را باور می کنند یا نه... فقط امیدوارم بودم که بعد از این همه زجری که کشیدم آخر و عاقبتم رفتن به زندان نباشد... .
بعد از آن دوباره پیش خانواده ام برگشتم. اصلا انتظار نداشتم که سیاوش را هم آن جا ببینم. او داشت با مادرم صحبت می کرد. همگی آرام تر به نظر می رسیدند. نگاهشان به من عوض شده بود و به جای نگرانی با لبخند و با افتخار نگاهم می کردند. یک لحظه دلم برای سیاوش سوخت. جواب فداکاری هایش را به بدترین نحو داده بودم. توی نگاه سیاوش دلخوری را می توانستم تشخیص بدهم. بهش حق می دادم ولی او هم عجیب و غریب به نظر می رسید. دعوایم می کرد که چرا می خواستم جانش را نجات بدهم و دلخور می شد که چرا جواب کارهایش را نداده بودم... یک بار دیگر صدایش در گوشم پیچید:
همین؟ به خاطر این که جونت و نجات داد؟... من چی پارلا؟ من چند بار این کار رو کردم؟
لبخندی موزیانه زدم. این جمله از آن جمله هایی بود که زدنش از سیاوش بعید بود.
حس بدی داشتم. مرور خاطرات وحشتناکم و حرف زدن زیاد انرژیم را گرفته بود. دوست داشتم روی صندلی بنشینم و چرت بزنم ولی نمی خواستم آخرین لحظاتی که کنار سیاوش بودم را از دست بدهم. دلم گرفته بود. نگران دروغی بودم که تحویل بازپرس داده بودم. ترجیه می دادم تا ابد در کنار علیرضا و خشایار فرار کنم ولی به زندان نیفتم.
سیاوش به طرف من آمد و گفت:
با خانواده ت صحبت کردم... می دونی که فرخ ممکنه هنوز دنبالت باشه... ماموریت ما هم ادامه داره... هرچند که من به دلایلی مجبور شدم برگردم تهران... به هر حال وظیفه ی ماست که ازت مراقبت کنیم.
سرم را بلند کردم و گفتم:
می خوای دوباره برام مامور بذاری؟
سیاوش سرش را به نشانه ی نفی تکان داد و گفت:
این دفعه می خوایم بهتر ازت مراقبت کنیم. باید منتقل بشی به یه خونه ی امن!
نگاهی به خانواده ام کردم و با تعجب گفتم:
همه؟
romangram.com | @romangram_com