#پارلا_پارت_360
آخه این چه کاری بود که کردی دختر؟ می دونی کارت جرمه؟ می دونی حبس داره؟
چیزی نگفتم. آب دهانم را قورت دادم. فقط سعی می کردم که اشک نریزم ولی وقتی دهانم را باز کردم تا صحبت کنم متوجه شدم که صدایم به وضوح می لرزد:
من... نتونستم... آخه... آخه اون... به خاطر من با خشایار درگیر شد. می ترسم زنده نمونده باشه... .
سرم را پایین انداختم. سیاوش از جایش بلند شد و دوباره رو به رویم ایستاد. صدایش را پایین آورد و گفت:
همین؟ به خاطر این که جونت و نجات داد؟... من چی پارلا؟ من چند بار این کار رو کردم؟
جا خوردم. خودم را عقب کشیدم و با تعجب نگاهش کردم. سیاوش داشت دوباره جدی می شد. با همان صدای آهسته ولی خشمگین گفت:
مگه این همون کاری نبود که من داشتم تموم این مدت می کردم... چرا چیزی نمی گی؟
من آهسته گفتم:
هیچ لزومی نداره شما دو نفر رو بذارم کنار هم... من سعیم و کردم که جون تو رو هم نجات بدم... حالا تو از کار من خوشت نیومد... ولی من تلاشم و کردم.
سیاوش پوزخندی زد و خواست چیزی بگوید که در دفتر باز شد. سیاوش به سمت آن شخص رفت و من چون پشتم بهش بود ندیدمش... بعد از یک دقیقه سیاوش برگشت و رو به رویم ایستاد و گفت:
باید بری برای بازجویی.
ترسیدم و گفتم:
چی؟ یعنی... .
سیاوش دستش را در هوا تکان داد و من را به سکوت دعوت کرد. گفت:
مربوط به اون قضیه نیست... می خوان ببینن که چه اطلاعاتی از آدم های فرخ داری... من در مورد تصمیم عجیب و غریبت فعلا چیزی نگفتم بهشون... .
نفس راحتی کشیدم. سیاوش ادامه داد:
فکر نکن همه چیز تموم شده... باید اول به خودم در موردش جواب پس بدی بعد به اونا.
در دل گفتم:
فکر کنم به اونا جواب پس دادن بهتر باشه... .
آهسته گفتم:
romangram.com | @romangram_com