#پارلا_پارت_359


سیاوش با جدیت گفت:

بسه!

ساکت شدم. قلبم محکم در سینه می زد... سیاوش فهمیده بود. او ادامه داد:

پنج دقیقه بعد بیهوش شدنت سگ ها رد علیرضا رو گرفتن... .

دوباره قلبم در سینه فرو ریخت... یعنی او را گرفته بودند؟ احساس می کردم که قلبم در دهانم است.

سیاوش که با دقت صورتم را زیر نظر داشت گفت:

م*س*تقیم سمت شمال رفته بود... نزدیک دره ی کوه یه راه خاکی بود که یه ماشین اونجا منتظرش بود... روی زمین نشونه هایی از لکه های خون بود... حرفی برای زدن نداری؟

آب دهانم را قورت دادم. دیگر بحث سیاوش و احساس من به او نبود. بحث پلیس و کلانتری و جرمی بود که من مرتکب شده بودم. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و با صدای ضعیفی گفتم:

گرفتینش؟

برای اولین بار خشم را دیدم که در چشم های همیشه خشک و بی تفاوت سیاوش شعله کشید. دوباره ترسم از او داشت برمی گشت. یک قدم به عقب برداشتم. سیاوش تکیه اش را از میز برداشت و صاف ایستاد. دیگر نه خشک بود و نه جدی... ترسناک بود... گامی به سمتم برداشت و من احساس کردم دارم قبضه روح می شوم... هیچ وقت او را این طور ندیده بودم. او با لحن بدی گفت:

ناراحت می شی اگه بگم آره؟

عضلات صورتم منقبض شد. فکم را روی هم فشردم. معده ام تیر کشید. احساس کردم ممکن است هر لحظه قلبم از دهانم بیرون بجهد. حالت تهوع بهم دست داد... یعنی او را اعدام می کردند؟ اشک توی چشم هایم حلقه زد... یاد آن لحظه ای که از من گذشت افتادم. او نباید اعدام می شد... نمی توانستم شاهد مرگش باشم... یاد نگاه مهربان و ب*و*سه های پر از محبتش افتادم... خدا خدا می کردم چانه ام نلرزد... .

سیاوش پوزخندی به تغییر حالت های محسوسم زد و گفت:

نه... نگرفتیمش.

نفس راحتی کشیدم. احساس کردم سبک شدم. سیاوش سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت:

اصلا دوست ندارم این موضوع رو یادت بیارم. می دونم تا آخر عمر این موضوع عذابت می ده ولی... یادت می یاد سعید داشت باهات چی کار می کرد؟

صورتم سرخ شد. سیاوش چه قدر بیشعور بود که داشت این موضوع را پیش می کشید ... او ادامه داد:

وقتی داشتی به علیرضا کمک می کردی که در بره به این موضوع فکر نکردی که علیرضا همین کار رو با سه دختر دیگه انجام داد؟ به این موضوع فکر نکردی که اون سه تا دختر یه ناجی هم نداشتن؟خودت رو نذاشتی جای اونا که ببینی چه قدر زشته و قبیحه که از این عمل فیلم هم بگیرن؟ می تونی تصور بکنی مگه نه؟ می تونی درکشون کنی که نمی تونستن در این مورد با هیچ کس حرف بزنند؟ می تونی بفهمی؟ اصلا به این چیزها فکر کردی؟

سیاوش نفس عمیقی کشید. پشت میزش نشست و سرش را به دستش تکیه داد. من می لرزیدم. دست سیاوش درد نکند! دوباره ماجرای سعید را بهم یادآوری کرد. احساس کردم زخم های روی گونه و گردنم به سوزش افتاد. فشارم پایین افتاد و دست هایم را در هم گره کردم تا لرزششان مشخص نشود. تصویر خشونت های سعید پیش چشمم جان گرفت... از نگاه های حریصش تا گرمای دستش... همه و همه برایم زنده شد... احساس کردم لغزش دستش را روی بدنم احساس می کنم... دوباره حالت تهوع بهم دست داد. تصویر شهرزاد پیش چشمم زنده شد... او را جای خودم گذاشتم و بعد علیرضا را به جای سعید!... دستم را جلوی دهانم گرفتم... نه! نمی توانستم... نمی خواستم علیرضا را با صورتی سرخ و با رگ گردن متورم شده به جای سعید تصور کنم... علیرضا باید برای من همان پسر مهربان و باگذشت می ماند... همانی که وقتی برای اولین بار به خانه اش رفتم بدون این که هیزبازی در بیاورد بهم گفت که لباسم را عوض کنم... انگار دوست داشتم روی همه ی بدی هایش خط بکشم... باورم نمی شد این حس را نسبت به کسی داشتم که از چشم دینم بزرگترین گ*ن*ا*ه و از نگاه مردمم بزرگ ترین جنایت را کرده بود... او برای هرکسی که بد بود برای من عالی بود... نمی توانستم به چشم دیگری به این موضوع نگاه کنم... نه!... پشیمان نبودم... علیرضا برای من همان پسری بود که دوست داشت با دسته های فر موهایم بازی کند و تحمل ناراحتی و اشک هایم را نداشت.

سیاوش که رنگ پریده ام را دید تغییر موضع داد. نگاه جدیش جای خود را به نگاهی نگران داد و با لحن لطیف تری گفت:

romangram.com | @romangram_com