#پارلا_پارت_358
با سر جواب مثبت دادم. او گفت:
خیلی به موقع بود ولی... ممکن بود دیگه هیچ وقت پیدات نکنیم. خیلی کار خطرناکی کردی. لازم به این کارها نبود.
اخم کردم و گفتم:
علیرضا دستور داده بود بکشنت.
سیاوش تکرار کرد:
ممکن بود دیگه پیدایت نکنند.
پوزخندی زدم و بعد از مکثی طولانی گفتم:
داری من و به خاطر همه ی اون کارهایی باز خواست می کنی که فکر می کردم درسته؟ برای تنها راه های چاره ام؟
سیاوش آهسته گفت:
هنو بازخواست کردن شروع نشده پارلا... .
اخمم عمیق تر شد. سیاوش بهم اشاره کرد که نزدیک تر بروم. من کمی به او نزدیک شدم. سیاوش صدایش را پایین آورد و گفت:
مطمئنی اون شب اطلاعات درست بهم دادی؟
قلبم در سینه فرو ریخت. بی اختیار خواستم لبم را گاز بگیرم ولی به موقع جلوی خودم را گرفتم. دندان هایم را بهم فشردم. سیاوش ابرو بالا انداخت. دست به سینه زد و گفت:
مطمئنی که راه درست رو نشونم دادی؟
با سر جواب مثبت دادم. سعی کردم به توصیه ی علیرضا گوش کنم و نگاهم را ندزدم. اگر دروغ گفتن به علیرضا سخت بود، دروغ گفتن به سیاوش غیر ممکن بود. نگاه تیز و با نفوذش را به چشم هایم دوخته بود. دوباره داشتم استرس پیدا می کردم. با این حال سر تکان دادم و گفتم:
آره... بهت گفتم از چپ بری.
سیاوش سر تکان داد و خیلی جدی گفت:
من و دنبال نخود سیاه فرستادی... .
مخالفت کردم و محکم گفتم:
نه... .
romangram.com | @romangram_com