#پارلا_پارت_357


با سر جواب مثبت دادم و گفتم:

با کسی به اسم عزت تماس گرفت و با کمک اون از ایران خارج شد. گرفتن علیرضا برای ماموریتتون خیلی فرقی نمی کرد.

سیاوش سر تکان داد و گفت:

به هر حال دستمون که به علیرضا نرسید... منتظریم خشایار به حرف بیاد.

با خوشحالی گفتم:

گرفتینش؟

سیاوش با سر جواب مثبت داد و گفت:

حالش زیاد خوب نیست. با یکی از مامورها درگیر شد و زخمی شده. امیدوارم که لحظه ی آخر با فرخ تماس نگرفته باشه و گزارش نداده باشه که پلیس به کوهستان رسیده.

سیاوش به میز تکیه داد. آهی کشید و بعد از مکثی طولانی گفت:

سرهنگ یوسفی برام گفت که برای چی برگشتی... .

متوجه منظورش نشدم. سیاوش هم فهمید و گفت:

به خاطر ردیاب... .

سر تکان دادم. سیاوش گفت:

خوشحالم که با علیرضا نرفتی... اصلا دوست نداشتم به اون قیمت زندگیم رو بخری.

آهسته گفتم:

چیز دیگه ای نداشتم که... یعنی... جور دیگه ای نمی تونستم این کار رو بکنم.

سیاوش به شدت سرش را تکان داد و گفت:

من از دستورات مافوقم سرپیچی کردم که تو اون سرنوشت رو پیدا نکنی... اون وقت تو دقیقا می خواستی همون کار رو بکنی؟

سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. سیاوش با لحن آرام تری گفت:

ردیاب رو از کار انداختی آره؟

romangram.com | @romangram_com