#پارلا_پارت_356
با لحنی پر از نیش و کنایه که ازش بعید بود گفت:
چه قدرم علیرضا به قولی که به تو داد وفادار موند... تو رو بگو که روی قول و قرار کی حساب باز کردی! چه عوضی هم می خواستی در مقابل این قول و قرار بهش بدی.
من ناراحت شدم و اخم کردم. او ادامه داد:
راستش فقط می تونم بگم که گروه ضربت خیلی به موقع رسیدن. چون به هر حال دست های من بسته بود و نمی تونستم در مقابلشون از خودم دفاع کنم.
بلافاصله پرسیدم:
چه جوری رسیدی کوهستان؟
سیاوش با حفظ همان صورت پکر و لحن سرد گفت:
حدس زدن این که می رید سمت کوه خیلی کار سختی نبود. به هر حال اون جا نزدیک مرز بود. برای همین با گروه ضربت رفتیم نزدیک های کوه. اولش آژیرها خاموش بود. سرهنگ اصرار داشت که برای احیا کردن نقشه ی قبلی راهی پیدا کنیم... یعنی این که دوباره من باهاشون همراه بشم که از این طریق برم سراغ فرخ. برای کشیدن یه نقشه ی دیگه اصلا وقت نداشتیم. چند نفر مامور بودیم که از موقعیت های مختلف و راه های مختلف وارد شدیم. فکر کردن که با زدن آژیر شاید ارتباط تلفنی با هم برقرار کنند یا یه سری چیزهای دیگه که اگه بخوام توضیح بدم طولانی می شه. می خواستیم از روی همین ارتباطات پیداشون کنیم. به هر حال ما راه اون جا رو بهتر از گروه فرخ بلد نبودیم. در واقع اصلا نمی دونستیم باید از کجا بریم و انتظار چی رو داشته باشیم... همه جا هم تاریک بود. می ترسیدیم حرکت نابه جای یکی از مامورها باعث بشه تو توی خطر بیفتی... خصوصا که دیده بودم اعضای تیم فرخ تصمیم دارن بکشنت. گفتیم حداقل اگر آژیر بزنیم شانس زنده موندن تو بیشتر می شه... شاید این موضوع به فکرشون برسه که گروگان بگیرنت... می دونی! فرخ اهل آدم کشتن نیست ولی اگه تصمیم بگیره کسی رو بکشه حتما این کار رو می کنه. خیلی ها هم هستن که دلشون می خواد برایش خودشیرینی کنند... مثل سعید!
در دل گفتم:
ای ول شم پلیسی! خشایار دقیقا می خواست همین کار و بکنه و به خاطر آژیر پلیس در رفت!
او ادامه داد:
توی همین موقع یه نفر تو رو نزدیک همون تخته سنگی که پشتش قایم شده بودی دید و بی سیم زد. منم خودم و رسوندم اونجا. خدا رو شکر مامورها همون موقع عقب نشینی کردن که ماموریت و ادامه بدیم... مگه نه حرکت تو رو می دیدن و معلوم نبود که اون وقت چی پیش خودشون فکر می کنند.
با خجالت سرم رو پایین انداختم و گفتم:
معذرت می خوام. دست خودم نبود... راستش... هل کرده بودم... می خواستم... .
سیاوش سر تکان داد و گفت:
متوجه ام... تو رو خدا توضیح نده... بدترش می کنی!
من سر تکان دادم و چیزی نگفتم... ولی نمی توانستم ساکت بمانم. هیجان زده بودم و دوست داشتم حرف بزنم. نمی دانستم چی بگویم... قیافه ی سیاوش هم ضدحال بود. گفتم:
احیای نقشه ی قبلی فایده ای نداره سیاوش... علیرضا وقتی که سعید سعی کرد من و بکشه از رفتن پیش فرخ منصرف شد.
سیاوش اخم کرد و گفت:
مطمئنی؟
romangram.com | @romangram_com