#پارلا_پارت_355


در دل گفتم:

ای ول به حافظه!

راحله آهسته گفت:

اِه؟ پس آشناییتون برمی گرده به همون موقع... اون موقعی که تصادف کردی بودی و سرت شکسته بود همین آقا برات دسته گل رز فرستاده بود؟

دست گلی که علیرضا فرستاده بود را می گفت. زیرلب گفتم:

زهرمار! این قدر ضایع بازی در نیار!

سیاوش دم در ایستاده بود و منتظر نگاهم می کرد. من دنبال او رفتم و نگاه متعجب خانواده ام بدرقه ی راهم شد. در دل گفتم:

سیاوش مثل همیشه به موقع رسید.

از دست مادرم عصبانی شده بودم. مثل همیشه نگرانی هایش را با سرزنش کردن من تخلیه کرده بود. اصلا عوض نشده بود. در عوض حرف های سیاوش دلگرمی عجیبی بهم داده بود. تک تک سلول های بدنم بی صدا ازش تشکر می کردند.

به دنبال سیاوش وارد یک دفتر خالی شدم. توی دفتر یک میز بود که نسبت به میز همه ی مامورهایی که تا به آن روز دیده بودم مرتب تر بود. سیاوش بارانی اش را در آورد و روی صندلی پشت میز انداخت. با خودم فکر کردم که آیا آن جا دفتر سیاوش است؟ با دقت بیشتری به اطراف نگاه کردم. هیچ چیز خاصی توی دفتر نبود که توجه ام را جلب کند. روی میز چند تا پوشه، یک تلفن و یک لیوان چای بود. مقابل میز دو تا صندلی خالی به هم جفت شده بودند. گوشه ی اتاق یک کتابخانه ی کوچک بود. مطمئن نبودم که آن جا دفتر سیاوش باشد ولی مال هرکسی که بود نشان می داد آن شخص خیلی مرتب و منظم است.

سیاوش به لیوان چای اشاره کرد و گفت:

چای می خوری؟

دوست داشتم بخورم ولی با سر جواب منفی دادم. یک لحظه فکر مسخره ای به ذهنم رسید:

چرا من و سیاوش هیچ وقت بهم سلام نمی کنیم؟

برایم جالب بود. همیشه طوری با هم رو به رو می شدیم که سلام کردن یادمان می رفت. بی اختیار لبخندی بر لبم نشست.

دلم می خواست صحبت کنم. خیلی چیزها بود که می خواستم از آن سر در بیاورم... او چطور نجات پیدا کرده بود؟... آیا علیرضا فرار کرده بود؟... خشایار را گرفته بودند؟... فرخ چه طور؟... سرهنگ کجا بود؟... مارال کجا مخفی شده بود؟... حال ساقی چطور بود؟... آیا من باز هم در خطر خواهم بود؟

هیجان زده بودم. قیافه ی پکر سیاوش که نشان دهنده ی خیلی چیزها بود توی ذوقم می زد. دوست داشتم حداقل بی تفاوت باشد. می دانستم قیافه ی پکر نوید بداخلاقی های غیرقابل تحملش را می دهد. با این حال گفتم:

چه جوری نجات پیدا کردی؟ منظورم این که... علیرضا دستور داده بود بکشنت.

سیاوش دست به سینه زد و گفت:

یه ربع بعد از رفتن تو چند نفر از آدمای خشایار اومدن توی گاراژ و منم فهمیدم که می خوان خلاف قولی که به تو دادن کلک من و بکنند.

romangram.com | @romangram_com