#پارلا_پارت_354
************************************************** ************
با همان نگاه خشک و جدیش به خانواده ام نگاه کرد. بعد سرش را پایین انداخت و به من نگاه کرد... دیگر نگاهش جدی نبود. لبخند کمرنگی بهم زد که شگفت زده ام کرد... احساس کردم که عین دخترهای کم سن و سال از خجالت سرخ شده ام و پشت گوش هایم داغ شده است. سیاوش دوباره سرش را بلند کرد و گفت:
سلام خانوم حقی... من سروان افلاکی هستم... سیاوش افلاکی.
چشم های راحله از تعجب چهارتا شد. بعد سرش را پایین انداخت و آهسته خندید. من آهسته از سیاوش فاصله گرفتم و کنار الهه ایستادم. به سیاوش نگاه کردم. مثل همیشه سر تا پا مشکی پوشیده بود. یک شلوار لی مشکی با تی شرت مشکی به تن داشت و رویش بارانی کوتاه مشکی رنگ و شیکی پوشیده بود. گوشش را پانسمان کرده بودند. با این حال جای کبودی ها و زخم های صورتش در نگاه اول آدم را متعجب می کرد. مادرم، الهه و راحله که تحت تاثیر جذبه ی سیاوش قرار گرفته بودند ساکت شده بودند و به او زل زده بودند. سیاوش با سر اشاره ی ظریفی به من کرد و گفت:
بابت داشتن همچین دختری بهتون تبریک می گم خانوم.
مادرم با شگفتی و تعجب به من نگاه کرد. من شکه شده بودم... سیاوش داشت چی می گفت؟ او ادامه داد:
راستش حق با ایشونه. ماموری که به شما در مورد وضعیت دختر خانومتون گزارش داده بود از ماجرای اصلی خبر نداشت. اتفاقاتی که افتاد همه یه نقشه ی مخفیانه برای دستگیری علیرضا کریمی بود. خانوم حقی هم لطف کردن و توی این راه به ما کمک بزرگی کردن... هرچند که ماموریت موفقیت آمیز نبود ولی دختر شما کار بزرگی انجام دادن. من فکر می کنم جدا باید برای تربیت کردن همچین دختری از شما تشکر کرد.
دهان همه یمان از تعجب باز مانده بود... سیاوش دیگر داشت زیادی تعریف می کرد!... قلب من محکم در سینه می زد... یاد حرف سیاوش افتادم که گفته بود به کسی اجازه نمی دهد که من را تحقیر کند... دهانم را بستم و سرم را پایین انداختم. لبخندی بر لبم نشست... واقعا ممنونش بودم... او از هر لحاظ حمایتم می کرد... از هر لحاظ!
مادرم شکه شده بود. عادت نداشت از من تعریف بشنود. آن کسی که همیشه باعث افتخار و سربلندی خانواده ی ما بود الهه بود نه من. الهه هم با شک و تردید به من نگاه می کرد. آهسته گفت:
پس چرا به ما نگفتی؟
سیاوش به جای من جواب داد:
این ماموریت مخفی بود و قرار نبود کسی ازش خبر داشته باشه. فقط تعداد انگشت شماری از مامورهای ما در موردش می دونستن.
الهه چیزی نگفت. در واقع هیچکس چیزی برای گفتن نداشت. من فقط سرم را پایین انداخته بودم و داشتم به صدای ضربان قلبم گوش می دادم که از قضا خیلی هم بلند بود. مادرم و الهه هنوز نتوانسته بودند این موضوع را هضم کنند. سیاوش که دید جو خیلی سنگین شده است رو به من کرد و گفت:
می تونم چند دقیقه باهات خصوصی صحبت کنم؟
من که از خدایم بود. دلم برایش پر می کشید. لبخندی به نشانه ی موافقت زدم. خواستم به دنبال او از اتاق خارج بشوم که راحله دستم را گرفت و در گوشم گفت:
این همون سیاوشیه که روز آخر داشتی در موردش با مارال حرف می زدی؟ دوست پسر جدیدته؟ نگفته بودی که پلیسه... بابا ای ول به سلیقه ت! فقط چه قدر زخمی و کبوده!
نیشگونی از بازوی راحله گرفتم. معلوم نبود به چی فکر می کرد که داشت این طوری از خنده ریسه می رفت. مادرم گفت:
این همون آقایی نبود که اون شب توی بازداشتگاه دیدیمش؟... چرا... همون بود.
romangram.com | @romangram_com