#پارلا_پارت_353


صد بار بهت نگفتم این طور لباس پوشیدن و این طور توی خیابون هر و کر کردن عاقبت نداره؟ ببین گیر چه اراذل و اوباشی افتادی!

من که کم تحمل شده بودم گفتم:

چه ربطی داره آخه؟

مادرم گفت:

اگه ربط نداره چرا این بلا سر الهه نیومد و سر تو اومد؟

من عصبانی شدم و گفتم:

بس کن مامان! بس کن... بذار برسم بعد شروع کن... دوباره برگشتم... دوباره شروع شد... دوباره شروع کردی... دوباره می خوای الهه رو توی سر من بکوبونی... باز داری بدون این که چیزی بدونی من و متهم می کنی. شما اصلا نمی دونی ماجرا چیه... تو رو خدا ولم کن... اصلا نمی دونی چه بلاهایی سر من اومده.

مادرم گفت:

می دونم... خوبم می دونم... پلیس بهم گفته.

بیشتر عصبانی شدم و گفتم:

خود اون پلیس هایی که ماجرا رو براتون تعریف کردن نمی دونستن قضیه چیه.

الهه گفت:

اتفاقا خوبم می دونستن... با یه پسری که تحت تعقیب بوده دوست شدی و پسره هم تو رو دزدید که از ایران خارجت کنه. غیر از این بود؟

خشم قدیمی ام نسبت به الهه برگشت. چشم غره ای بهش رفتم. میل عجیبی برای فرار کردن از آن جا داشتم. عقب عقب رفتم. هنوز هم آن ها به حفظ آبرو و نصیحت کردن فکر می کردند... حق هم داشتند. من بودم که دنیایی از اتفاقات عجیب را پشت سر گذاشته بودم. آن ها فقط منتظر مانده بودند و مسلما هیچ تغییری نکرده بودند. صحبت های مادرم هنوز ادامه داشت:

باورم نمی شه که هنوزم متوجه نشدی که راهت اشتباهه. ببین چه به روز من و خواهرات اوردی.

الهه گفت:

یه کم به کارهایی که کردی فکر کن... نمی دونی این چند روز مامان چه قدر زجر کشید... همه مون داشتیم از نگرانی می مردیم. انتظار داشتم که یه مقدار متحول بشی... ولی نه... انگار همون آدم سابقی!

بلند گفتم:

مهم اینه که شما ها داشتید از نگرانی می مردید آره؟ مهم این نیست که سر من چه بلایی اومد!

دوباره عقب عقب رفتم و در همین موقع از پشت به کسی خوردم. با تعجب برگشتم و به کسی که پشتم ایستاده بود نگاه کردم... با دیدن سیاوش قلبم توی سینه فرو ریخت.

romangram.com | @romangram_com