#پارلا_پارت_352
You took my heart away
تو قلبم رو با خودت بردی
I wished, I wished you could have stayed
ای کاش، ای کاش میشد بمونی. . .
یاد روزی افتادم که همین آهنگ را توی خانه ی علیرضا شنیده بودم... هنوز هم نمی فهمیدم که مضمون آهنگ چیست ولی تحت تاثیرش قرار گرفته بودم... یاد آن روز نرمال و عادی توی خانه ی علیرضا افتادم... یاد خانه ای افتادم که دیگر نمی توانستم در آن پا بگذارم... داشتم برای اولین بار به این موضوع فکر می کردم که اگر با علیرضا به خارج کشور می رفتم چی می شد... برای اولین بار داشتم با یک دید مثبت به این موضوع نگاه می کردم... دلم برایش تنگ شده بود... عادت کرده بودم هر وقت که اشک می ریزم علیرضا اشک هایم را پاک کند... عادت کرده بودم که به آغوشش پناه ببرم... دلم برایش تنگ شده بود... آهنگ هنوز ادامه داشت و من اشک می ریختم... احساس می کردم بخش عظیمی از روحم پیش آن تخته سنگ ها و پیش علیرضا مانده است... به تهران برنگشته بودم که به علیرضا فکر کنم... ولی آن روز متوجه شدم این فقط دل نیست که در اختیار آدم نیست. گاهی فکر هم بی اختیار به جاهایی که نباید پر می کشد... تمام لحظه های آشناییم با علیرضا مثل فیلم از جلوی چشمم گذشت. از اولین باری که او را در رستوران کنار دوستانش دیدم تا زمانی که کنار آن تخت سنگ ها بهم گفت که عاشقم است... نمی دانم چرا... ولی در آن لحظه قلبم فقط به خاطر او می زد... احساس می کردم این ذهنم نیست که خاطرات با او بودن را تکرار می کند بلکه این قلبم است که این خاطرات را به خاطر می آورد... افسوس که هیچ راه بازگشتی نبود... دیگر از او جدا شده بودم... فکر این که او مرده باشد آزارم می داد... هرچند که تپش قلبم گواهی می داد که او زنده است... .
راننده ی ماشین کناری با دیدن ماشین پلیس شیشه اش را بالا داد و صدای آهنگ را کم کرد... پوزخندی زدم... روزهای تکراری... کارهای تکراری و اتفاقات پیش پا افتاده شروع شده بود... زندگی تکراری و معمولی با رویاهای کوچکی که سخت دلتنگش بودم... .
******
وارد کلانتری شلوغ و پلوغ شدم... سربازها با عجله این طرف و آن طرف می دویدند... چند نفر بودند که دستشان به دست سربازها دستبند زده شده بود. چند نفر پرونده به دست از این اتاق به آن اتاق می رفتند. صدای داد و بیداد و گریه از همه جای کلانتری به گوش می رسید. من شال مشکی رنگی که یکی از مامورهای زن روز قبل توی بیمارستان بهم داده بود را جلوتر کشیدم. یکی از مامورها من را به اتاق بزرگی راهنمایی کرد. سرم را پایین انداختم و وارد اتاق شدم. یک دفعه صدای جیغی شنیدم. با تعجب سرم را بلند کردم. چشمم به مادرم، الهه و راحله افتاد که با چشم هایی اشک آلود و صورت هایی پف کرده به سمتم می آمدند. مادرم در عرض یک ثانیه بهم رسید. چنان محکم ب*غ*لم کرد که احساس کردم دنده هایم خورد شد. من هم او را بیشتر در آغوش فشردم... دوست نداشتم صدای گریه های بلندشان را بشنوم... دوست داشتم اجازه بدهند در دنیای ساکت و گنگ خودم غرق بشوم... در دنیای غصه خوردن ها و گریه های بی صدا... هر سه نفر من را ب*غ*ل کرده بودند و به شدت گریه می کردند... من بی صدا اشک می ریختم... بغض کرده بودم و باورم نمی شد که دوباره پیش آن سه نفر برگشته باشم... باورم نمی شد... باورم نمی شد که این صحنه در واقعیت رخ داده باشد... بیشتر شبیه یک رویا می ماند. نوازش هایشان... گریه هایشان... صدای بلند خدا رو شکر گفتنشان... همه و همه برایم شیرین تر از آنی بود که باورم بشود می تواند واقعیت هم داشته باشد.
مادرم دستی به سر و صورتم کشید. چند بار صورتم را ب*و*سید و سعی کرد جلوی اشک ریختن هایش را بگیرد. شروع کرد به صحبت کردن:
الهی بمیرم برات مادر... چه قدر لاغر شدی... چه قدر ضعیف شدی... معلوم نیست این چند روزه باهات چی کار کردن... صورت و گردنت چرا کبوده؟... اگه بدونی این چند روز چی بهمون گذشت... مردیم و زنده شدیم... به خدا همه ی زندگیمون و ول کرده بودیم... دل توی دلمون نبود... خدا رو هزار مرتبه شکر... خدا رو شکر که بالاخره پیدایت کردن... الهی این جنایت کارها یه روز خوش نبینن... خدا خودش جوابشون رو بده... نگاه کن چه به روز دختر دست گلم اوردن... مادر اذیتت کردن؟
در دل گفتم:
مامانم چه سوالایی می پرسه ها!
او ادامه داد:
ببین چه به روز دخترم اومده... رنگ به صورتت نمونده... الهی خیر از جوونیشون نبینن... این زخم ها چیه مادر؟ چرا صورت کبوده؟ کتکت زدن؟ الهی دستشون بشکنه... اگه بدونی چه به روزمون اومد... اگه بدونی چه قدر نگرانت بودیم... .
الهه آهسته گفت:
همه اش از این اتاق به اون اتاق... هیچکس هم نبود که یه جواب درست و حسابی بهمون بده. داشتیم می مردیم از نگرانی... دو روز طول کشید تا بهمون بگن که دزدینت... می گن مارال هم شاهد بوده ولی نذاشتن ما ببینمیش.
مادرم گریه کنان ادامه داد:
خدا رو شکر که برگشتی... خدا رو صد هزار مرتبه شکر!... می دونستم خدا دعاهام و بی جواب نمی ذاره... می دونستم... ولی آخه مادر! این پسر چی بود که تو باهاش دوست شدی؟ هی بهت گفتم این دوستی های خیابونی آخر و عاقبت نداره گوش نکردی... ببین طرف چه تو زرد از آب در اومد... ببین باهات چی کار کرد؟ اگه بلایی سرت می اورد من باید چی کار می کردم؟ باور کن همون روز توی بازداشتگاه به دلم بد اومد... همون روز که گرفتنت فهمیدم راهت کج شده مادر... گوش نکردی... از بس که یه دنده و لجبازی... الهی اون پسره خیر از جوونیش نبینه... .
دل تنگی های مادرم داشت تمام می شد و جای خودش را به سرزنش می داد... تحمل شنیدن این حرف ها را که نمی دانستم کی تحویل مادرم داده است را نداشتم... دوست نداشتم علیرضا را نفرین کند... وقتی نفرینش می کرد قلب من در سنه فرو می ریخت... دوست داشتم از آن جا فرار کنم و به یک جای ساکت و آرام پناه ببرم. مادرم همچنان داشت ادامه می داد:
romangram.com | @romangram_com