#پارلا_پارت_364
من سر تکان دادم و به سمت اتاقم رفتم. چه قدر حس خوبی داشتم از این که سیاوش توی خانه یمان بود. ذوق کرده بودم. هرچند وقتی که وارد اتاق شدم و صدایش را شنیدم که دارد با مادرم صحبت می کند توی ذوقم خورد. احتمالا وارد خانه شده بود تا فرصتی پیدا کند و با خانواده ام صحبت کند. مادرم هم مطمئنا به همین دلیل مایل بود که او وارد خانه شود.
به اتاقم نگاه کردم. هم زمان حسی خوب و حسی بد وجودم را در برگرفت. دلم برای دختری که زمانی توی این اتاق زندگی می کرد تنگ شده بودم... نمی توانستم خودم را همان دختر بدانم. احساس می کردم از پارلا فاصله گرفته ام و گم شده ام. بازگشت به تهران نتوانسته بود کمکی بهم بکند. احساس می کردم خودم را جایی جا گذاشته ام... .
جلوی میز آرایش رفتم. دستی به لوازم آرایشم کشیدم. بغض گلویم را فشرد. در لاک سرخابی رنگم را باز کردم و جلوی بینیم گرفتم. بویش کردم... چه قدر دلم برای همه چیز تنگ شده بود. دستی به رژلب هایم کشیدم. یک لحظه مکث کردم... تازه چیزی را دیدم که روی میز بود... کیفم بود. همان کیفی که سیاوش بهم کادو داده بود. احتمالا مامورها آن را توی خانه ی شهرک غرب پیدا کرده بودند و تحویل خانواده ام داده بودند. کیف را در آغوش گرفتم و از خوشحالی یک قطره اشک ریختم. آن را باز کردم و گوشی موبایلم را در آوردم. باتری نداشت. گوشی را روی میز گذاشتم و سریع کشوی میز آرایش را باز کردم و جعبه ی موبایلم را بیرون کشیدم. دنبال باتری اصلی موبایلم گشتم. چون ضعیف شده بود یک باتری دیگر خریده بودم و باتری اصلی را توی جعبه گذاشته بودم. باتری را توی گوشی گذاشتم و آن را به شارژر زدم و روشنش کردم. سیلی از اس ام اس های قدیمی جاری شد. بیشترش از طرف راحله و الهه بود که همان روز ناپدید شدنم فرستاده بودند... حتی یک اس ام اس از طرف یاسر داشتم... از خارج برگشته بود و می خواست من را ببیند. اس ام اسی طولانی از طرف کسری داشتم که ازم معذرت خواهی کرده بود و خودش را پایین متن معرفی کرده بود... می خندیدم... اشک می ریختم... لب هایم را می گزیدم... دنیای قدیمی من! دنیای امیدها و آرزوهای کوچک... از آن دنیا فاصله گرفته بودم. امیدها و آرزوی من توی مردی خلاصه شده بود که توی همان خانه بود و داشت با مادرم صحبت می کرد.
لوازم آرایش مورد علاقه ام را توی کیفم ریختم. ساکی برداشتم و در کمد را باز کردم. لباس های قدیمی ام را بو کردم... ب*و*سیدم... لبخندزنان آن ها را توی ساکت می گذاشتم. وسایل مورد نیازم را جمع کردم. لباسم را عوض کردم و روی تخت نشستم... دوست داشتم لفتش بدهم. دوست داشتم از هوای آن اتاق نفس بکشم. دستی به رو تختی کشیدم. چشمم به پنجره افتاد... جایی که گاهی بی دلیل به سمتش کشیده می شدم و بعد سیاوش را می دیدم که کنار تیر چراغ برق ایستاده است... .
بلند شدم و دم میز آرایش ایستادم. هندزفری ام را به موبایلم وصل کردم و توی گوشم گذاشتم. آهنگ مورد علاقه ام را گذاشتم و به پنجره زل زدم... لبخندی روی لبم نشست:
It was raining in my heart
Falling deep inside of me
Drowning into my soul
This silence rushes over me
I am breath against this fire
And I will not turn away, oh no
I'm waiting for time to carry me
Like a tempest to the sea
Standing strong, watching over, yeah
Love will keep me believing
Through the dark, can you hear me calling?
Holding on when I'm dreaming
Love is all, love is all, love is all
Thundering on high
Love was all I knew before I fell
romangram.com | @romangram_com