#پارلا_پارت_348


از جایم پریدم... اشک هایم را پاک کردم. خم شدم و بی اختیار دستم را دور گردن علیرضا انداختم. او من را به سمت خودش کشاند. لب هایم را ب*و*سید... و بعد آهسته گفت:

یادت نره که... که چه قدر دوستت داشتم... یادت نره که عاشقتم عروسک!

دیگر نتوانستم تحمل کنم. نگاه آخر را به چشم های عسلی تیره او کردم که از اشک خیس بود. موهای مشکی رنگش برای اولین بار نامرتب شده بود... چشم از او برداشتم و به سمت راه باریک دویدم. همان طور که می دویدم و پایین می رفتم احساس می کردم صدای او در گوشم انعکاس پیدا می کند:

یادت نره که عاشقتم عروسک!

اشک ریختم و دویدم... به سمت پایین رفتم... به سمت جایی که صدای آژیر ماشین های پلیس می آمد. قلبم محکم در سینه می زد و چشم هایم اشک آلود شده بود. بغض داشت خفه ام می کرد.

_ یادت نره که... که چه قدر دوستت داشتم... .

با سرعت بیشتری دویدم... دیگر صدای آژیر را به وضوح می شنیدم. ضمیرناخودآگاهم من را از بین دوراهی ها به سمت راه درست هدایت می کرد.

_ این که بدونم جایی هستی که می تونی اونجا خوشحال باشی برای من بزرگ ترین خوش بختیه... .

توی نیمه ی راه پر از سنگ و سرپایینی بودم که مامورهای پلیس را دیدم. سرعتم را کمتر کردم... سرانجام به آنها رسیده بودم... بالاخره نجات پیدا کرده بودم... هرچند که انگار این موضوع اهمیتش را برایم از دست داده بود. صدای آشنای سرهنگ یوسفی را شنیدم:

خانوم حقی!

گامی به سمتش برداشتم... سرم گیج می رفت، زانویم تیر می کشید و چشم هایم سیاهی می رفت. یک بار دیگر صدای علیرضا در گوشم... نه!... در قلبم تکرار شد:

یادت نره که عاشقتم عروسک!

چشم هایم را روی هم گذاشتم. روی زمین زانو زدم... احساس کردم دنیا دور سرم می چرخد... و بعد در سیاهی فرو رفتم.

******



به مدت دو روز توی بیمارستان یکی از شهرهای اطراف بستری شدم. آن دو روز کاملا گیج و منگ بودم. پایم را باند پیچی کرده بودند. یک وعده ی غذای پرکالری خورده بودم و حالم بهتر شده بود. روز سوم بهم خبر دادند که باید به سمت تهران بروم.

وقتی سوار بر ماشین پلیس به سمت تهران حرکت کردیم شگفت زده شدم. یکی از مامورهایی که مسئول انتقال دادن من شده بود می گفت که باید تحت نظر باشم. آن ها نمی دانستند که علیرضا دیگر برای خارج کردن من اقدام نمی کند. او عقب نشینی کرده بود... آن ها صدای فریادهای علیرضا را که بهم التماس می کرد که بروم را نشنیده بودند. نمی توانستم کوچک ترین اشاره ای به این موضوع بکنم... اصلا قصد نداشتم به آن ها بگویم که سیاوش را دنبال نخود سیاه فرستادم تا علیرضا را نجات بدهم. خودم هم باورم نمی شد که جملات آخر علیرضا این طور من را متحول کرده باشد. احساس دلتنگی شدیدی می کردم... به حضورش عادت کرده بودم و به نوازش ها و ب*و*سه هایش وابسته شده بودم. حس می کردم زمانی که علیرضا برای حفظ جانم از خودش مایه گذاشت تمام عشقش به من آشکار شد... عمق احساسش را فقط زمانی درک کردم که گفت:

این که بدونم جایی هستی که می تونی اونجا خوشحال باشی برای من بزرگ ترین خوش بختیه... .

فکر می کردم خودخواهی هایش نشان دهنده ی میزان عشقش به من است ولی زمانی که از من گذشت متوجه شدم که تا چه حد دوستم دارد... .

از طرفی خوشحال بودم که سیاوش زنده مانده بود. نمی دانستم دقیقا چطور نجات پیدا کرد ولی خوشحال بودم که تیم خشایار موفق نشده بودند او را بکشند. حس بدی بهم می گفت که دیگر قرار نیست او را ببینم... این حس خیلی قوی و آزاردهنده بود.

romangram.com | @romangram_com