#پارلا_پارت_347


محکم ب*غ*لش کردم و گفتم:

می دونم... باور می کنم.

صورتش را میان دست هایم گرفتم و گفتم:

دوستت دارم.

نگفتم مثل سیاوش نه... نگفتم به حساب یک دوست عزیز که به احساسش محتاجم... نگفتم ... .

چند قطره اشک از چشم های علیرضا پایین چکید. این بار من بودم که با انگشت هایم اشک های او را پاک می کردم. علیرضا به دستم چنگ زد و گفت:

من و ببخش... نباید تو رو می اوردم... می دونم اگه عزت هم تو رو ببینه به خاطر خود شیرینی پیش فرخ قصد کشتنت رو می کنه... نمی تونم پارلا... نمی تونم ازت مراقبت کنم... دیگه نمی تونم... ببخشید که زجرت دادم... باید می ذاشتم تهران بمونی. همون طور که دوست داشتی و می دونم داری... ای کاش می ذاشتم اون جا بمونی... این که بدونم جایی هستی که می تونی اونجا خوشحال باشی برای من بزرگ ترین خوش بختیه... .

از درد نفسش بند آمد. من که هل کرده بودم و می ترسیدم شاهد مرگ علیرضا باشم گفتم:

پس عزت کجا مونده؟ خشایار چی شد؟

علیرضا بریده بریده گفت:

عزت هنوز نیومده... خشایار صدای هلیکوپتر و که شنید در رفت... نمی دونم کجا رفت... .

علیرضا نفس عمیقی کشید. خم شد و زخمش را فشرد. شالم را از سرم در آوردم. آن را گلوله کردم و روی زخم علیرضا گذاشتم. کت علیرضا را در آوردم و روی شانه هایش انداختم. دست هایم از اضطراب یخ کرده بود. التماس کردم:

علی طاقت بیار... الان عزت می رسه.

علیرضا با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:

برو پارلا... اگه عزت برسه کار تو ام تموم می شه... برو... ای کاش... ای کاش... ای کاش سیاوش رو نمی کشتن... اون وقت خیالم راحت بود که... که یکی هست ازت مراقبت کنه.

شانه های علیرضا را گرفتم و گفتم:

سیاوش زنده ست علی... زنده ست... تا اینجا اومده بود... من چند دقیقه ی پیش دیدمش... فرستادمش دنبال نخود سیاه... .

علیرضا با تعجب نگاهم کرد. بعد دوباره صورتش از درد جمع شد. ناله ای از درد کرد. با دیدن صورتش که از درد جمع شده بود مور مور شدم... دستم به هیچ جا بند نبود... هیچ کاری نمی توانستم برایش بکنم... اگر او می مرد باید چی کار می کردم؟

صدای موتور ماشینی را شنیدم که خیلی هم از ما دور نبود. علیرضا نفس عمیقی کشید و گفت:

عزت رسید... پارلا تو باید بری... برو... اگه تو جات امن باشه... اگه خوشحال باشی منم هستم... برو عشق من... خواهش می کنم زودتر برو... فکر کردن به این که جای تو خوبه و در امانی بیشتر من و راضی می کنه... می دونم سیاوش مراقبته... .

romangram.com | @romangram_com